تبليغاتX
همسفر عشق



جزء هاي دريافت شده
جزء۱:امير علي صفا جزء۱۱:احمد بائي جزء۲۱:آرزو(عشق یا نفرت)2
جزء ۲:شهيد گمنام جزء۱۲:طلوع جزء۲۲:گمنام8
جزء ۳:خانم ناديا جزء۱۳:خانم عارفه جزء۲۳:گمنام4
جزء۴:هم عهدان منتظر -2 جزء۱۴:حاج حسين جزء۲۴:گمنام5
جزء ۵:پرستوي سفيد جزء۱۵:گمنام جزء۲۵:گمنام6
جزء ۶: قافله ي عشق جزء۱۶:گمنام2 جزء۲۶:گمنام7
جزء ۷:نداي حق جزء۱۷:گمنام3 جزء۲۷:پروانه هاي سوخته
جزء ۸:قافله اي از نور جزء۱۸:##سیم خار دار ## جزء۲۸:توقف ممنوع
جزء ۹: كيمياي محبت جزء۱۹:مرتضي ولي نژاد جزء۲۹:پروانه هاي آبي
جزء۱۰:سيد مجيد كريمي جزء۲۰:آرزو(عشق یا نفرت) جزء۳۰:گل نرگس
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/30 | موضوع: ختم قرآن |

فارسی1را بهتر بشناسیم

امیرعلی تفرشی

بعد از حوادث تلخ سال 88 فضا برای ظهور شبکه فارسی 1 فراهم شد.

سال ها مهمترین و معروفترین شبکه فارسی زبان ماهواره ای، صدای آمریکا با نام اختصاری voa بود. در سال 1387 شش ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری دهم شبکه فارسی BBC هم در کنار صدای آمریکا شروع به کار کرد. بی بی سی بر خلاف همتای آمریکاییش آنقدر حرفه ای بود که بتواند ظرف مدت زمان کوتاهی به مهمترین رسانه در جمع شبکه های فارسی زبان ماهواره ای تبدیل شود. اما با گذشت اتفاقات بعد از انتخابات ریاست جمهوری و عملکرد ضعیف رسانه ملی فضای رسانه ای کشور وارد مرحله جدیدی از حیات خود شد. بی اعتمادی گسترده مردم نسبت به این رسانه جمهوری اسلامی فضایی برای رسانه های بیگانه فراهم آورد تا این رسانه ها تورهای صید مخاطب خود را در دریای ایرانیان بی اعتماد نسبت به صدا و سیمای دولتی بیندازد. یکی از مهمترین این رسانه ها فارسی 1 بود.

فارسی 1 نام شبکه ای تلویزیونی متشکل از چند کمپانی منطقه ای و بین المللی است. این شبکه از اواسط سال گذشته با پشتیبانی تمام و کمال کمپانی بزرگ «نیوز کورپوریشن» وارد عرصه رقابت شبکه های فارسی زبان شده است؛ رقابتی که بسیاری گمان می برند پیروزی آن از آن شبکه ای است تازه وارد که «رابرت مرداک» پشتیبان و یاور آن است.

اما سوال اصلی در مورد فارسی 1 این است که اهداف مستقیم، غیر مستقیم و آشکار و نهان این شبکه چیست؟ چه چیزی باعث می شود «رابرت مرداک» مالک غول های رسانه ای فاکس، اسکای، سان و ... دست به تاسیس چنین شبکه ای آن هم در این برهه حساس از نظر سیاسی و اجتماعی کشور بزند؟

بعد از حوادث تلخ سال 88 فضا برای ظهور شبکه فارسی 1 فراهم شد. در این زمان بود که «رابرت مرداک» مالک کمپانی بزرگ «نیوز کورپوریشن» ماموریت ایجاد شبکه ای حرفه ای فارغ از فضای خبری و در ظاهر تنها برای سرگرمی فارسی زبانان منطقه خاورمیانه را به دست گرفت. این شبکه با پشتوانه قوی «کمپانی فاکس قرن بیستم» می تواند بهترین و پر طرفدارتین سریال های جهان را عرضه کند، همین موضوع شرایط رقابت را برای دیگر رسا نه ها از جمله صدا و سیمای جمهوری اسلامی سخت می کند. رسانه ای که تا آن زمان رقابایش در حد پخش فیلم فارسی های چند دهه پیش توان داشتند و می توانست با پخش سریال و فیلم های متوسط مخاطبانش را در فضایی که رقیب جدی وجود نداشت، حفظ کند با شرایطی روبرو شد که حریفی قدرتمند در مقابلش عرضه اندام کرد. این رقیب قدرتمند از تمامی وسایل موجود برای صید کردن مخاطبان رسانه داخلی استفاده می کند؛ فارسی 1 برای صید کردن مخاطبان ایرانی محدودیتی در به کار گیری از لوازم موجود ندارد، نه داخل ایران است که به ضوابط و قوانینی پایبند باشد و گرفتار سانسور شود و نه محدودیت اخلاقی برای پخش بسیاری صحنه ها دارد. اما فارسی 1 با شناختی که از فضای فرهنگی جامعه ایران دارد سعی کرده آرام آرام پیش رود، عجله نکرده است؛ این شبکه خوب می داند که اگر بخواهد حجم گسترده ای از مخاطبان ایرانی را به خود جلب کند باید مولفه های فرهنگی آنها را در نظر بگیرد. جالب توجه است که این شبکه برای اینکه بتواند جمع خانواده های ایرانی را جلوی رسانه اش نگه دارد از تبریک گفتن عید فطر و عرض تسلیت محرم ابایی ندارد حتی اگر لازم ببیند صحنه هایی از سریال هایش را سانسور می کند. این سانسورهای حداقلی شامل نوع لباس، پوشش، مفاهیم و موضوعات و دیالوگ های سریال نمی شود بلکه فقط صحنه های برهنه بازیگران را هدف قرار داده؛ بهتر است بگوییم مخاطب را تا لب جوی می برد و تشنه بر می گرداند.

این کار نه از سر خیرخواهی به حال جوانان ایرانی است بلکه صرفا بازی با ارزش ها و مولفه های فرهنگی جامعه ایرانی صورت می گیرد. صحنه هایی که این رسانه آن ها را حذف می کند در درجه دوم اهمیت قرار دارند مهمتر از آن ها سوغاتی است که این شبکه برای بینندگانش دارد؛ سوغاتی که که مملو از خیانت ها، بی بند و باری ها و شهوت رانی هاست که این شبکه می خواهد آن ها را دلوای دیالوگ های زیبا، بازیگران خوش چهره و داستان های جذاب به مخاطبانش عرضه کند. فارسی 1 به هیچ وجه نمی خواهد به عنوان یک رسانه «پورنو» نزد خانواده های ایرانی شناخته شود که صحنه های مستهجن به نمایش می گذارد بلکه می خواهد از طریق عرضه نمادهای فرهنگ منحط غربی، ارزش های مردم و نیازهای آنها را مرحله به مرحله تغییر دهد و حرفش را در پستو های ذهن مخاطبانش به صورت کاملا حرفه ای و پنهان در دراز مدت عرضه کنند.

وقتی فارسی 1 می تواند سریال های درجه یک و پر طرفدار جهان را پخش کند؛ لاست، فرند، 24 و ویکتوریا را پخش کند و با وجود دوبله ضعیفی که دارد مخاطب را جلوی رسانه اش میخکوب کند می تواند با فرهنگ، ارزش ها و پیش زمینه های ذهنی او هم بازی کند. او وقتی 24 را نگاه می کند مسلمانان تروریستی می بیند که می خواهند یک از ایالت های آمریکا را با بمب هسته ای منفجر کنند، آنها قبل از اجرای نقشه شان نماز می خوانند و از شکنجه کردن و تکه تکه کردن انسان های بیگاه ابایی ندارند. در سریال «ویکتوریا» مخاطب ایرانی زنی را به عنوان قهرمان داستان می پذیرد که با همسر و دو فرزندش زندگی می کند. ویکتوریا بعد از سال ها زندگی با همسرش در می یابد که او با دستیارش رابطه دارد. در این میان زن زیبای داستان فارسی 1 هم با مردی جوان تر از خودش به نام ژرونیمو آشنا می شود. او بین دو راهی قرار می گیرد؛ دو راهی وفاداری به همسر یا رفتن به دنبال عشقش و او راه دوم را انتخاب می کند. در این داستان اتفاقات دیگری هم می افتد؛ دختر بزرگ ویکتوریا پس از رابطه با دوست پسرش باردار می شود و دختر کوچک او هم مورد تجاوز مردی قرار می گیرد. پسر ویکتوریا هم از غافله عقب نمی ماند و بعد از آشنایی با دوست مادرش با او رابطه برقرار می کند. فاجعه آنجا رخ می نماید که قرار است ویکتوریا آن زن زیبای شبکه فارسی 1 برای بینندگانش الگو باشد. زنان ایرانی ویکتوریا را قهرمانی می دانند که به دنبال عشقش می رود.

آنها سعی می کنند مانند او لباس بپوشند، مانند او راه روند و مانند او زندگی کنند. الگوی آنها زنی است که به همسر خود خیانت کرده و فرزندانش انجام رابطه نامشروع را مانند نوشیدن چای در یک شب سرد زمستانی می دانند.

این ها موضوعاتی است که خوراک خانواده های ایرانی در فارسی 1 می شود؛ عشق، خیانت، شهوت؛ خوراک آلوده ای که در لوای زندگی زیبا و قشنگ بازیگران سریال ها، می شود روز و شب بینندگان آن؛ داستان آدم هایی که زندگیشان مملو از رابطه های جنسی، شهوت رانی ها و بی بند و باری هاست، داستان آدم هایی که مهترین دغدغه شان سقط بچه نامشروعشان است یا خیانت به همسرانشان؛این است داستان آدم های فارسی 1.

                                                                                        منبع: رجانيوز

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/29 | موضوع: |

دو برادر رزمنده(طنز در جبهه)

احمد احمد کاظم! بگوشم ، کاظم جان! احمد جان، شيخ مهدي پيش شماست؟ اينهارو اناري راننده ي مايلر گفت. بي سيم چي گفت: آره کارش داشتي؟ اناري گفت: آره اگه مي شه به گوشش کن. بعد از چند لحظه صداي شيخ مهدي اومد که گفت: بله کيه؟ بفرما! اناري مودّبانه گفت مهدي جان، شيخ اکبر!! يعني...دويد تو حرفش. گفت هان! فهميدم؛ پريد يا چارچرخش هوا شد؟ وبعد زد زير خنده. اناري گفت نه مجروح شده. حالا کجاست؟ نزديک خودتون. نزديک خودمون ديگه چيه؟ درست حرف بزن ببينم کجاست. شيخ مهدي خودشو رسوند به اورژانس. رفت بالاسر برادرش،شيخ اکبر که سرتاپاش باندپيچي شده بود. نگاش کرد و خودشو انداخت رو شيخ اکبر. جيغ شيخ اکبر اورژانسو پر کرد. پرستارا دويدند طرفشون شيخ مهدي خنده کنان و بلند گفت: خاک به سر صدّام کنند زد رو دستشو گفت ماهم شانس نداريم. گفتم تو شهيد شدي و براي خودم کلّي خوشحال بودم که من جاي تو فرمانده ي مقر مي شم و براي خودم کسي مي شم! گفتم موتورت به من ارث مي رسه. همه ي آرزوهامو به باد دادي تو هم نشدي برادر. بعد قاه قاه خنديد و نشست کنار شيخ اکبر و دوباره با هم خنديدند.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/28 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

چرا باید بگوییم «امام خامنه ای»؟
 چرا باید بگوییم «امام خامنه ای»؟
•    غربی‌ها با سه کلیدواژه‌ی آزادی، دموکراسی، و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می‌کردند. شرقی‌ها با دو کلیدواژه‌ی مبارزه‌ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام پنج کلیدواژه‌ی قرآنی را در مقابل آن پنج کلیدواژه قرار دادند.
•    اصل «امامت‌محوری» مهم‌ترین کلیدواژه بود. سیستم امت-امامت حرف جهانشمول اسلامی بود که در عرصه‌ی سیاست احیا شد.
•    ده سال هر کاری کردیم، یک رسانه‌ی غربی پیدا شود که بگوید «امام خمینی»، نشد! همه می‌گفتند «آیت‌الله خمینی».
•    سال 59 به یکی از اساتید یهودی آلمان گفتم «استاد! چرا رسانه‌های شما نمی‌گویند امام خمینی؟». خنده‌ای کرد و گفت «آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم!». کیف‌اش را باز کرد و یک کتاب درآورد. ترجمه‌ی آلمانی کتاب «ولایت فقیه» امام بود. گفت «آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم «امام»، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می‌شود. چون کلمه‌ی «امام» قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوییم «رهبر»، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. دیگر ما ایشان را کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می‌دهیم. کلمه‌ی «رهبر» به نفع ما و کلمه‌ی «امام»به نفع آقای خمینی است. از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می‌گوییم «آیت‌الله» اما «امام» یک بار معنوی دارد! از طرفی ایشان آن طور می‌شود امام امت اسلامی که مسلمان‌های دنیا را دور خودش جمع بکند!». با این صراحت این را به من گفت.
•    یک رسانه‌ی غربی یا شرقی را پیدا نمی‌کنید که گفته باشد «امام خمینی». آن موقع ما امتحان کردیم رسانه‌های غربی آیا می‌پذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام «امام خمینی»؟ می‌خواستیم 60،000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند!
•    شهریور 58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه‌ی امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمی‌توانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم. بازرگان اعلام استعفای دسته‌جمعی دولت را کرد. امیرانتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم!
•    امامت‌محوری، امّت‌گرایی، عدالت‌گستری، و دوقطبی مستکبرین-مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود.
•    امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آمدند پنج روز بعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه‌ی اولین نمازجمعه‌ی بعد از رحلت امام، راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند. یک : «ما نمی‌خواهیم بعد از رحلت امام خمینی به جانشی ایشان «امام» بگوییم». این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کرده، شما می‌گویی نمی‌خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین‌اش نمی‌گوییم امام! انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را می‌خواهم با شما دفن کنم! جمله‌ی دوم‌شان این بود : «خبرگان مرجع تعیین نکرده است». یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام.
•    وقتی ایشان جای «امام» گذاشت «رهبر»، «امّت» شد «ملّت». یعنی عملاً سیستم ملت-رهبر انگلیسی‌ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام خمینی را کنار گذاشتیم. وقتی «امّت» شد «ملّت»، عناصر امّت یعنی «خواهران و برادران قرآنی» -که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند-، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی «شهروند» و « هموطن».
•    اما کلمه‌ی سوم یعنی «عدالت»؛ مقدس‌ترین کلمه‌ای که آقای هاشمی در دوران ریاست‌جمهوری‌شان ابداع و به تحمیل کردند به نظام اسلامی، کلمه‌ی «توسعه» بود. فرق عدالت و توسعه این بود که «عدالت» را خدا و پیغمبر (ص) و علی مرتضی (ع) تعریف می‌کنند، اما «توسعه» را صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست‌های عالَم.
•    در عرصه‌ی بین‌الملل هم دو کلیدواژه‌ی قرآنی «مستکبرین» و «مستضعفین» را ایشان اصلاح کردند و گفتند «مستکبرین» فحش و توهین‌آمیز است! به جایش بگوییم «قدرت‌های جهانی»! خب وقتی گفتی «مستکبرین» باید با آن‌ها «مبارزه» کنی، اما وقتی گفتی «قدرت‌های جهانی» باید با آن‌ها «تعامل» کنی. «مستضعفین» را هم کردند «قشر آسیب‌پذیر»؛ یعنی آدم‌های بی‌عرضه‌ای که خودشان پذیرای آسیب‌اند!
•    پنج کلیدواژه‌ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، توسط ایشان تغییر پیدا کرد به همان کلیدواژه‌هایی که دشمنان می‌خواستند.
•    تا موقعی که کلیدواژه‌های قرآنی امام خمینی –که رأس آن‌ها امام بودن ولی فقیه است- احیا نشود، هر کاری که بکنیم، وصله‌پینه کردن است.
•    شما هر لعنی که به ...... بکنید، این قدر جگر دشمنان نمی‌سوزد که بگویید «امام خامنه‌ای».
•    مشکلی که هست هم این است که همه می‌گویند «دیگران بگویند ما هم می‌گوییم!». اصولگراها می‌گویند صداوسیما شروع کند، ما هم می‌گوییم! صداوسیما می‌گوید ما که از روحانیون نمی‌توانیم جلو بیفتیم! روحانیون می‌گویند تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی‌توانیم جلوی مردم بگوییم! مدیران ارشد می‌گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی‌گویند، ما بگوییم و هزینه بدهیم؟! و...
•    بعضی هم می‌گویند نگوییم چون قبلاً کسی (حشمت‌الله طبرزدی) این کار را کرده و سابقه‌ی خوبی ندارد این کار در ذهن مردم! خب خوب‌ها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آن‌ها ثبت شود و آن سابقه پاک شود.
•    آیت‌الله سید محمدباقر حکیم پا می‌شود می‌رود نجف. از آن‌جا نامه می‌نویسد به «حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای». یک هفته بعد شهیدش می‌کنند. آن مرد بزرگ می‌فهمد که باید از آن‌جا پیغام دهد «امام خامنه‌ای». سید حسن نصرالله می‌فهمد در سخت‌ترین شرایطی که دارد، باید بگوید امام خامنه‌ای! ما اینجا نشسته‌ایم و نمی‌گوییم!
•    اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می‌فرماید «انّ عذابی لشدید». روز قیامت هم آن‌جا ندا داده می‌شود که «وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصَرون». هی حرف را انداختند از این طرف به آن طرف.
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/27 | موضوع: |

ميلاد پر نور رهبر كبير انقلاب امام خامنه اي مبارك باد

ميلاد پر نور رهبر كبير انقلاب امام خامنه اي مبارك باد

«دريافت فايل صوتي كوتاه محبت رهبر به جوان ها(نواي وبلاگ آينده از آن حزب الله)»

دانلود با حجم: 2022 كيلو بايت

صلوات

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/24 | موضوع: مناسبت ها |

ايام شعبانيه مبارك

حسین سلطان عشق، عباس ساقی عشق، زینب شاهد عشق و سجاد راوی عشق. کاروان عشق آمده است

ايام شعبانيه بر همه ي شيعيان مبارك باد.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/23 | موضوع: مناسبت ها |

خاك پاي بسيجيان

محو سخنان حاج همت بودم كه در صبحگاه لشگر با شور و هيجان و حركات خاص سر و دستش مشغول سخنراني بود . مثل هميشه آنقدر صحبت هاي حاجي گيرا بود كه كسي به كار ديگري نپردازد. سكوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صداي حاج همت بود و گاهي صداي صلوات بچه ها . تو همين اوضاع صداي پچ پچي توجه ها را به خود جلب كرد. صداي يكي از بسيجي هاي كم سن و سال لشكر بود كه داشت با يكي از دوستانش صحبت مي كرد. فرمانده دسته هر چي به اين بسيجي تذكر داد كه ساكت شود و به صحبت هاي فرمانده لشكر گوش كند، نوجهي نمي كرد . شيطنتش گل كرده بود مثلاً مي خواست نشان بدهد كه بچه بسيجي از فرمانده لشكرش نمي ترسد . خلاصه فرمانده دسته يك برخوردي با اين بسيجي كرد . سر و صدا كار خودش را كرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هايش را قطع كرد و پرسيد " برادر ! اون جا چه خبره ؟ يك كم تحمل كنيد زحمت رو كم مي كنيم . " كسي از ميان صفوف به طرف حاجي رفت و چيزي در گوشش گفت . حاجي سري تكان داد و رو به جمعيت كرد و خيلي محكم و قاطع گفت : "آن برادري كه باهاش برخورد شده بياد جلو ."بسيجي كم سن و سال شروع كرد سلانه سلانه به سمت جايگاه حركت كردن . حاجي صدايش را بلند تر كرد : "بدو برادر ! بجنب "بسيجي جلوي جايگاه كه رسيد، حاجي محكم گفت: "بشمار سه پوتين هات را در بيار " بعد شروع كرد به شمردن. بسيجي كمي جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند . حاجي كمي صداش رو بلند تر كرد و گفت:" بجنب برادر ! پوتين هات " بسيجي خيلي آرام شروع به باز كردن بند پوتين هايش كرد ، همه شاهد صحنه بودند . بسيجي پوتين پاي راستش را بيرون كشيد، حاجي خم شد و دستش را دراز كرد و گفت : " بده به من برادر ! " بسيجي يكه اي خورد و بي اختيار پوتين را به دست حاجي سپرد . حاجي لنگ پوتين را روي تريبون گذاشت و دست به كمرش برد و قمقمه اش را در آورد . در آن را باز كرد و آب آن را درون پوتين خالي كرد . همه هاج و واج مانده بودند كه اين ديگر چه جور تنبيهي است؟ حاجي انگار كه حواسش به هيچ كجا نباشد ، مشغول كار خودش بود و يك دفعه پوتين را بلند كرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشيد و آن را دراز كرد به طرف بسيجي و خيلي آرام گفت:" برو سر جايت برادر!" بسيجي كه مثل آدم آهني سر جايش خشكش زده بود پوتين را گرفت و حاجي هم بلند و طوري كه همه بشنوند گفت: " ابراهيم همت! خاك پاي همه شما بسيجي هاست. ابراهيم همت توي پوتين شما بسيجي ها آب مي خوره، ابراهيم همت از همه شما التماس دعا داره. جوان بسيجي يك دفعه مثل برق گرفته دستش را بالا برد و فرياد زد: براي سلامتي فرمانده لشكر حق صلوات .و انفجار صلوات ، محوطه صبحگاه را لرزاند.

منبع:وبلاگ لبخند هاي خاكي

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/23 | موضوع: خاطرات شهدا |

آمبولانس شيخ مهدي(طنز در جبهه)
شيخ اکبر فرمانده ي مقر بود و شيخ مهدي راننده ي مايلر و شوخ و خوش مزه. نزديک اذان ظهر بود که شيخ مهدي گفت: «آهاي شيخ اکبر! من مي خوام يه دور با اين آمبولانس بزنم.» شيخ اکبر گفت:تو بي خود کردي! اگر سوارآمبولانس شوي از مقر اخراجت مي کنم. و رفت داخل سنگر. هنوز نرفته بو تو سنگر فرماندهي، که شيخ مهدي پريد تو آمبولانس. اکبرکاراته هم نشست کنارش. آمبولانسو روشن کرد پشت سرشو نگاه کرد، پدال گازو فشار دادو زد دنده جلو. تا اومد به خودش  بياد آمبولانس رفت نوک خاکريز. شکم آمبولانس نشست رو سرخاکريز و مثل الّا کلنگ ، اين طرف. آن طرف مي شد. با صداي خنده ي بچه ها،شيخ اکبر ازسنگر دويد بيرون . دودستي زد توسرش و گفت: شيخ مهدي براي هميشه برو. اصلا از جبهه برو! شيخ مهدي سرشو از پنجره آمبولانس بيرون کرد و گفت:«حالا که رفتم تو هوا!» 
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/23 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

قطره اشک

وقتی رضا را داخل قبر گذاشتم.درحالی که گریه می کردم ، صورت اورا بوسیدم.

بعد از چند وقت که خواب رضا را دیدم. روی گونه اش چیزی مثل ستاره می درخشید.

از او پرسیدم که چه چیزی روی صورت تو می باشد که اینقدر نور دارد؟

رضا گفت:وقتی شما مرا داخل قبر گذاشتی و صورتم را بوسیدی،

یک قطره اشک از چشمت روی صورتم افتاد. این همان قطره اشک است که می درخشد.

                                                                 نقل از پدر شهید رضا چراغی

                                                                منبع: وبلاگ شهدا پروانه هاي عاشق

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/23 | موضوع: خاطرات شهدا |

خاطره از شهيد علمدار( سوغاتي با برکت )

 يک شيشه ي عطر از «شهيد سيّد علي دوامي » به سيّد مجتبي رسيده بود و بعد از شهادت سيّد علي مي خواست ديگران نيز به نحوي از آن استفاده کنند .براي همين در روزي که مراسم ازدواج بچّه ها برگزار مي شد ، به آنها مي گفت : «اين شيشه ي عطر سوغاتي سيّد علي از مشهد است و حيفم مي آيد فقط خودم از آن استفاده کنم . در اين روز مبارک به ياد سيّد علي و تشرف او به حرم امام رضا (ع) شما را معطر مي کنم .»سيّد حتي در اين لحظات نيز از يياد اهل بيت (ع) و شهدا غافل نبود و به ديگران نيز يادآوري مي کرد .

                                              (عليرضا عليپور)
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/22 | موضوع: |

خاطرات شهيد موسي رمضانپور(قسمت اول)

1.دوم دبيرستان بود هم درس مي خواند و هم كار مي كرد. ساعت11 كه مي شد از مدير مدرسه اجازه مي گرفت و مي رفت شيشه بري. از جبهه هم كه مي آمد. يه راست مي رفت سراغ درس و تو امتحانات شركت مي كرد. جبههرفتن هم مانع از درس خواندنش نشد. يك بار يكي از معلم هايش كتاب را آورد تا موسي از روي آن ببيند و تقلب بزند اما موسي قبول نكرد و گفت: نه! من تقلب نميزنم. ما حزب اللهي ها اهل تقلب نيستيم.

2.با اين كه كم سن و سال بود، اما خيلي جرات و جسارت داشت. از شجاعتش داستان ها شنيده بوديم. مدتي محافظ استاندار بود و كمتر به سپاه مي آمد. وقتي آيت الله صانعي به ساري آمده بود، براي محافظت رفت فرودگاه. مسؤول حفاظت به او گفته بود، از حاج آقا فاصله نميگيري و چشم از او بر نمي داري. ما هم مقداري از مسير را با او بوديم. از فرودگاه تا استانداري، كنار در ماشين حركت مي كرد. با توجه به موانع و مشكلاتي كه بين راه پيش آمد، او از ماشين فاصله نگرفت. مسؤوليت پذيري او زبانزد بچه ها بود.

3.يك دوره آموزشي حفاظت از شخصيت ها را ديده بود. دوره خيلي سنگيني بود. به ان ها تير اندازي با انواع سلاح و پرتاب كارد را ياد داده بودند. وقتي برگشت، ما باورمان نشد و گفتيم: اگر راست ميگي نشون بده! گفت: شما يه سيب بندازين بالا. ما سيب مي انداختيم، روي هوا با چاقو ميزد.

4.نيمه هاي شب  صداي زمزمه جان سوزي را شنيدم. بلند كه شدم ديدم از لاي در آشپزخانه نور كمي مي آيد. نزديك تر رفتم. موسي را ديدم كه زير نور شمعي در حال خواندن نماز شب است. با اين كه آن سال ها اتاق كم داشتيم، اما هيچ وقت نماز شبش ترك نشد.

5.منافقيني كه توي محله ما زندگي مي كردند، حساسيت عجيبي روي موسي داشتند. گاهي اتفاق مي افتاد شب نامه هايي بر عليه او تو محله، پخش كنند. توي يكي از اين شب نامه ها نوشتند موسي هر وقت باشد تو را مي كشيم. من ناراحت شدم. وقتي ديد نگرانم، دلداري ام داد و گفت: ناراحت نباش اينها هيچ غلطي نمي تونن بكنن.

6.يك روز عكس اتاقكي را كه روي درختي ساخته شده بود، به من نشان داد. گفتم: اين چيه؟ گفت: اين عكس محل خواب ماست. شب ها از ترس عقرب و رتيل، اون بالا مي خوابيم. تازه مامان! يه زحمتي هم  بايد بكشي. گفتم چه زحمتي؟ گفت اونجا پشه زياده. پارچه بگير و برامون پشه بند درست كن. بزرگ هم باشه. چون تعدادمون زياده. پارچه خريدم و دادم به خواهرش تا برايش پشه بند درست كند. خيلي خوشحال شده بود.

7.خيلي مهربان بود. هميشه مراعات حالم را مي كرد. حواسش بود مبادا مرا ناراحت كند. مي گفتم: چرا نامه نمي نويسي؟ مي گفت: مي ترسم به من وابسته بشي. آخرين بار هم كه آمد، از من شمد گرفت و همراهش برد. به بچه ها گفته بود: اين شمد رو مي خوام دور كمرم ببندم، تا اگر شهيد شدم، مادرم منو با اون شناسايي كنه.

                                                منبع:كتاب نردبان شهادت

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/21 | موضوع: شهید موسی رمضان پور |

خاطرات شهدا(شهيد عباس بابايي)

شوهر خواهرش مي گفت:تازه وارد دانشكده ي نيروي هوايي شده بود كه يه روز با من تماس گرفت و گفت: فلاني لطفا بيا تهران، كار واجبي دارم. نگرانش شدم، مرخصي گرفتم و رفتم تهران. به دانشكده كه رسيدم رفتم آسايشگاه پيش عباس. بعد از احوال پرسي گفت: شما مسئول آسايشگاه ما رو مي شناسي، بي زحمت برو راضيش كن تا منو از طبقه دوم بياره طبقه اول. گفتم قضيه چيه عباس؟ تو كه يه سال بيشتر اينجا نيستي! گفت:ميدوني چيه؟ راستش آسايشگاهمون به آسايشگاه خانوما ديد داره، نمي خوام به گناه بيفتم. وقتي قضيه رو به مسئول آسايشگاه گفتم،خندش گرفت و گفت: طبقه دوم كلي طرفدار داره! باشه بخاطر شما ميارمش پائين.

                                                                  علمدار آسمان/ص28

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/20 | موضوع: خاطرات شهدا |

آقا اجازه! شهید شده...

به نام خدا

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که....»


معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟


آقا اجازه! شهید شده....

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/19 | موضوع: دلنوشته(شهدا) |

خاطرات شهدا(شهيد عباس بابايي)

سه سالي ميشد كه منابع آب پايگاه لايروبي نشده بود، وقتي آب مي خورديم، تو ليوانها يه وجب خاك جمع مي شد. همون موقع عباس تازه فرمانده ي اونجا شده بود. دستور داد هر چه سريعتر منبع ها رو لايروبي كنند. قيمت گرفتيم ديديم حداقل 300هزار تومان هزينه داره! اون روزا همچين مبلغي برامون افسانه بود و پايگاه هم نمي تونست براي اين كار اينقدر هزينه كنه. وقتي عباس رو در جريان قرار داديم، گفت:برو گروهانت رو بيار پاي منبع. سرباز ها كه اومدن، اول از همه خود عباس رفت داخل يكي از منبع ها و شروع كرد به لايروبي. سرباز ها هم كارو ياد گرفتند. همين طور كه مشغول كار بوديم ديديم يكي از سرباز ها ايستاده و به بقيه نگاه ميكنه. سرش داد زدم و گفتم: سرباز! به كارت برس. ديديم فورا مشغول به كار شد. جلوتر كه رفتم، ديدم خود بابائيه. خيلي شرمنده شدم گفتم ببخشيد، جناب سرهنگ، با اين سرو صورت خاكي نشناختمتون. اونم گفت: عيبي نداره، ولي سعي كن با سربازا بهتر رفتار كني تا كمتر اذيت بشن.

                                                                                   علمدار آسمان/ص45

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/19 | موضوع: خاطرات شهدا |

مناجات شهيد دكتر مصطفي چمران

اي خداي من! بايد از نظر علم از همه برتر باشم، مبادا دشمنان، مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگدلاني كه علم را بهانه مي كنند و به ديگران فخر مي فروشند، ثابت كنم خاك پاي من هم نخواهند شد. بايد همه ي آن تيره دلان مغرور و متكبر را به زانو درآورم. و آنگاه خودم خاضع ترين و افتاده ترين فرد روي زمين باشم و...، من بايد بيشتر كار كنم از هوا و هوس بپرهيزم، قواي خود را بيشتر متمركز كنم و از تو اي خداي بزرگ مي خواهم كه مرا بيشتر كمك كني! آنچه مي خواهم آنچيزي است كه تو دستور داده اي و من مي دانم كه عزت و ذلت به دست توست. و ميداني كه بي تو هيچم.

                                                                               مرگ از من فرار مي كند/ص37

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/19 | موضوع: |

خاطرات مقام معظم رهبري در دفاع مقدس(عشق و تکليف)

ناراحت بود. از نگاه غمبارش مي شد اين را فهميد. درد دلش باز شده بود. نيمه هاي شب قدم مي زد و زير لب نجوا مي کرد. غصه مي خورد. با اين حال حاضر نبود روي حرف امام حرفي بزند. امام دوست نداشت به او آسيبي برسد... زود خودم را رساندم خط . شاد و سرحال بود. بين رزمنده ها که قرار مي گرفت انگار تمام دنيا را به او داده اند. بالاخره امام راضي شده بود که ايشان به جبهه برگردد.
                                                                         راوي: سردار مرتضي قرباني

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/15 | موضوع: |

نوجواني شهيد بختيار احمدي
زمان شاه بود. همه سرصف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتن هاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اينکه موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش مي پرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟» اگه مي گفت شاه، بهش مي دادند. نوبتش که شد ديدم با چهره ي سرخ شده، کيک و موز را گرفت،زد زمين وبا فرياد گفت:« نه موز و کيکتون رو ميخوام،نه شاه نادونتون رو.من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش مي گفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هرچي پول توجيبي داشت، عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينه اش.
                                                                                        منبع:گلاب سياه، ص8
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/14 | موضوع: خاطرات نوجواني شهدا |

نوجواني شهيد علي چيت سازان

کم توقع بود اگر چيزي هم براش نمي خريديم حرفي نمي زد. نوروز آن سال که آمده بود پدرش رفت و يک جفت کفش نو براش خريد. روز دوم فروردين قرار شد برويم ديد و بازديد. تا خانواده شال و کلاه کردند علي غيبش زد. نيم ساعتي معطل شديم تا آمد. به جاي کفش دمپايي پاش بود.گفتم: مادر کفشات کو؟ گفت: بچه ي سرايدار مدرسه مون کفش نداشت زمستان را با اين دمپايي سر کرده بود. من رفتم کفش هام  رو دادم بهش. اون موقع علي دوازده سال بيشتر نداشت.
                                                                                                    منبع:دليل ص24

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/14 | موضوع: خاطرات نوجواني شهدا |

خاطرات شهدا(شهيد علمدار)(سفر عشق)

 سيّد نسبت به نيروهايش با کمال متانت برخورد مي کرد . يک شب کنار سفره ي شام نشسته بوديم که دوتن از بچّه ها را که باهم مشکل داشتند ، به چادر فرماندهي گروهان آوردند . در اين موقع
سيّد غذايش را نيمه کاره رها کرد و از چادر خارج شد . دقايقي بعد سيّد با آرامش و طمانينه ي خاصي وارد چادر شد و آن دو نفر را به گوشه اي از چادر برد و با آنها شروع به صحبت کرد که در پايان منجر به آشتي آن دو نفر شد . بعدها متوجه شدم که سيّد بعد از اينکه از چادر خارج شد، در محوطه ي گردان وضو گرفت و در مسجد گردان دو رکعت نماز خواند و سپس به چادر بازگشت . سيّد مجتبي شروع خوبي داشت و مراحل سير و سلوک را خوب رعايت مي کرد . با خدا خوب معامله  مي کرد . سيّد فقط به دوران جنگ اکتفا نکرد و اين مراقبت از خود را بعد از جنگ نيز استمرار داد . روزي دفتر يادداشتم را به سيّد دادم و گفتم: در دفترم يک خط بنويس،مي خواهم آن را به عنوان  يادگار نگه دارم . نوشت :
« يارا جگر شير نداري ، سفر عشق مرو . »
                                                                                                     راوي: هادي عبّاسي

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/13 | موضوع: |

مصالح روزه گرفتن(طنز در جبهه)

شلمچه بوديم! ماه رمضان بود. قرار شد نيت کنيم و ده روز ، روزه بگيريم. شب شد، بچّه هارو به زور از خواب بيدار کردند که يا علي ! بلند بشيد سحر شده! توي سنگر همهمه اي به پا بود که حاجي داخل شد و رفت پشت ميکروفون. اوّل سلام کرد و بعد گفت و گفت تا رسيد به اين جا که اين کار به خاطر مصالحي انجام مي شه، که بعدا بهتون مي گم. حرف مي زد که سفره پهن  شد و بچّه ها يه سحري درست و حسابي خوردند. مسواک زدند و وضو گرفتند و نشستند براي اقامه نماز. هر کسي چيزي مي گفت. مصطفي گفت: توي اين هواي گرم مي ميريم. رضا گفت خُب چند روز گرسنگي براي خدا  طوري نيست. حسن گفت مگه قرار نيست شبا بريم کار! اگه بريم که روزه هامون مي شکنه! چند دقيقه اي به اذان صبح نمونده بود که دوباره فرمانده سراسيمه دويد تو سنگر و گفت: برادران عزيز! توجه  کنيد! گوشتان با من باشه! مي دونم ناراحت مي شيد و براتون سخته و به خاطر مصالحي قرار بود روزه بگيريد  ولي نه! نيت نکنيد به خاطر مصالحي نبايد روزه بگيريد که بعدا بهتون مي گم. همه گفتند: هورا! هورا! فرمانده چشماشو تيز کرد و گفت: برادران کمي آبروداري کنيد؛ من اين قدر ازتون تعريف مي کنم شما ديگه لوس نشيد. داشت حرف مي زد که طاهري گفت: حاجي! بالاخره کدوم مصالحو مي گي؟مصالح روزه گرفتن يا نگرفتنو؟ اکبر کاراته بلند شد روبروي بچّه ها ايستاد و داد زد: برادر صبر داشته باشيد! اين هم مصالحي دارد که بعدا حاجي فاش مي کنه! قاه قاه خنديد و براي بچّه ها دست تکان داد .همه به هم گفتند «ماشاالله»

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/11 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

خاطره شهيد مصطفي رداني پور(قسمت دوم 50خاطره)
51- تير خورده بود. مهماتش تمام شده بود . افتاده بود کنار جاده . بلندش کردم. انداختمش روي شانه ام . از زمين و آسمان آتش مي ريخت. دولا شده بودم که تير نخورد. تمام راه را دولا دولا دويدم. ميگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو يه گوشه بذار . برو برام مهمات جورکن.» ترکش خورده بود توي کمرش. خون ريزيش شديد شده بود ، اما چيزي به من نگفته بود . بهداري هم نمي توانست کاري بکند. بايد مي رفت عقب بيمارستان صحرايي. حمايلشرا پرازگلوله کرد. آرپي جي را گرفت توي دستش . خودش را کشيد جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت . به هيچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمي توانست جايش را عوض کند . خاک ريز را زير آتش گرفتند . بي هوش شده بود. بردندش عقب. نفهميده بود.

52- ميني بوس پر شده بود. – آقا مصطفي امروز کجاها مي ريم؟ - خانواده هايي که تازه شهيد داده ند و شش هفت تايي مي شند. شام هم همه تون مهمون من.
53- آمده بود مرخصي، کلي هم مهمان آورده بود. هرچه مادر اصرار مي کرد« اين ها مهمونت اند، تازه از جبهه اومده ن ،زشته .» مي گفت« نه! فقط سيب زميني وخرما»
54- قراربود بکشندجلو براي شناسايي ؛ فقط. درگير شده بودند . يک دسته ديده بان که گراي منطقه را مي دادند، آن طرف آب کمين کرده بودند. مهماتشان تمام شده بد. هر طوري بود خودشان را رساندند اي طرف آب. يکي جا مانده بود. سرش را بريده بودند؛ از پشت گردن، با سرنيزه؛ چشم هايش سرخ شده بود . عصباني بود. داد مي زد . گريه مي کردو مي گفت« دير بجنبيم سر همه مون اين بلا رو مي آن. همه چيزمون رو مي گيرن. خودتون رو براي يه انتقام سخت آماده کنين. بايد بفهمن با کي طرفن.»
55- تانک عراقي بود. خودش غنيمت گرفته بود ؛ همان کشلي ، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپيده بزند کسي به شان شک نکرد . صاف رفتند جلو. هوا گرگ و ميش شده بود که لو رفتند. ديگر نمي شد جلو رفت. گفت« بچه ها بپريد پاين. از اين جلو تر کربلاست.» درگير شدند؛ وسط خاک عراق .زياد طول نکشيد. نيم ساعته خط را گرفتند.
56- مصطفي آرپي جي را تنگ سينه اش چسبانده بود. سينه خيز مي رفت. از هر طرف آتش مي ريختند. فاصله با عراقي ها کم بود، درست دو طرف کارون. دقيق نشانه مي رفتند. سرش را نمي توانست بالا بياورد. لب کارون که رسيد، از روي زمين کنده شد. آرپيجي را شليک کرد. تير بار منطقه را زير آتش گرفت. گرد وخاک بلند شد. مصطفي پيدا نبود. بچه ها از سنگر ريختند بيرون. مي جنگيدند. دنبال مصطفي مي گشتند.
57- حاج حسين رمز عملايت را پشت بي سيم گفت. مصطفي رفت يک گوشه نشست ، سرش را گذاشت روي زانو هايش . گريه مي کرد. طاقت نداشت. ني توانست بنشيند. آرام و قرار نداشت. بلند شد. تند تند راه مي رفت . از اين طرف سنگر به آن طرف. بلند بلند گريه مي کرد، ذکر مي گفت، صلوات مي فرستاد، دعا مي کرد.به حال خودش نبود. زد به سينه ي بي سيم چي وگفت« تو چرا ساکتي؟ چرا همين طور گرفته اي، نشسته اي؟ لااقل همان جا، سر جات ذکر بگو، صلوات بفرست. بچه ها رفته ند عمليات.»
58- مچاله شده بودند بيخ خاک ريز ، انگار نه انگار که شب عمليات است. هرچه داد و بيد داد کرديم که « اين چه وضعيه . نشسته ين اين جا که چي ؟ بلند شين يه کاري بکنيد....» تکان مي خوردند. مي گفتند « فرمنده نداريم. بدون فرمانه که نمي شه رفت جلو.» بلند گوي تبليغات چي را گرفت. جمعشان کرد. براياشن سخن راني کرد؛ زير آتش . فرمان ده برايشان گذاشت. آرپي جي را گرفت دستش و گفت « نترسيد. ببينيد. اين طوري مي زنند .»يکي از تانکها را نشانه گرفت . بچه ها که از خاکريز سرازير شدند ،نگرانشان بود.چشم ازشان بر نمي داشت.
59- آرپي جي را از تو بغلش کشيد بيرون و گفت « بده ببينم اين را گرفته اين نشسته اين اين جا.» آرپي جي را گذاشت روي شانه هاش و خط پرواز هلي کوپتر ها را نشانه رفت. فاصله هاشان را کم کرده بودند . مي آمدند طرف کانال زخمي ها ، موشک راشليک کرد. نخورد فقط سرو صدا بلند شد. بچه ها پريدند هرکدام يک آرپي جي گرفتند دستشان. هيچ کدام هم به هدف نخورد ، ولي هلي کوپتر ها راهشان را کج کردند و رفتند.
60- شب جمعه ، دعاي کميل مي خواند . اشک همه را در مي آورد . بلند مي شد. راه مي افتاد توي بيابان ؛ پاي برهنه. روي رملها مي دويد . گريه مي کرد. امام زمان را صدا مي زد. بچه ها هم دنبالش زار مي زدند. مي افتاد . بي هوش مي شد. هوش که مي آمد،مي خنديد. جان مي گرفت. دوباره بلند مي شد. مي دويد ضجه مي زد. يابن الحسن يابن الحسن مي گفت. صبح که مي شد، ندبه مي خواند. بيابان تمامي نداش. اشک بچه ها هم.
61- تارهاي صوتيش قطع شده بود . صدايش در نمي آمد .مصطفي ول کن نبود، پايش راکرده بود توي کي کفش که بايد بري اذان بگي! وقت اذان ، به جاي انيکه صداي اذان بيايد ، يکي داشت يک نفس توي ميکروفن « ها» مي کرد. بعضي وقت ها نفسش بند مي آمد. يک کمي يواش تر نفس مي گرفت ، دوباره « ها – ها – ها.» نمي توانست بخوابد. پلک هايش روي هم نيم رفت. با خودش کلنجار مي رفت که از ته حلقش چند صدا بيرون آمد« ها- ها – ها » کم کم صدا ها قوي شد؛ اعراب گرفت، کامل شد . يک کلمه ،دو کلمه ... يک جمله ، يک جمله ي کامل ازدهانش بيرون آمد . باورش نمي شد. نمي دانست چه کار کند. « مي خواي برات شعر بخونم؟» مصطفي از زير پتو پريد بيرون. زبانش بند آمده بود « مگه مي شه؟ تو داري با من حرف مي زني! » بيت دوم شعر را که خواند،مصطفي گفت « دعاي توسل هم مي توني بخوني؟» بچه ها بيدار شدند . دورش حلقه زدند . توي تايکي شب ، چشم هايشان به لب هاي گودرز بود که بالا و پايين مي رفت. هيچ کس دعا نمي خواند ، فقط نگاه مي کردند. يه اسم حضرت زهرا که رسيد صداي مصطفي بالا رفت. روضه مي خواند. روضه ي حضرت زهرا. ده بار حضرت را قسم داد. ده بار هم حضرت مهدي را قسم داد. گريه مي کرد. شعر مي خواند. خوش حال بود. اسمش گودرز بود، از آن به بعد مهدي صدايش مي کردند.
62- آقا مصطفي مهمات نداريم . وقتي نداريم ، خب آخه با چي بجنگيم ؟ - آقامصطفي. بچه ها امکانات ندارن . من ديگه جواب گو نيستم. سرش را انداخته بود پايين، چيزي نمي گفت. فقط گوش ميداد. حرف هايشان که تمام شد، سرش را بلند کرد. توي چشم هايشان نگاه کردو گفت« اگه براي خدا اومده ين که بايد باهمه چيزش بساز يد، اگر براي من اومده ين ، من چيزي ندارم به تون بدم.» نگاهش رادوخته بود کف سنگر. بغض کرده بود« من جوانيمو برداشتم اومده م اين جا . کم چيزي نيست. اگه هي از اين حرف ها بزنيد ، من هم فرار مي کنم مي رم. يه نيروي ساده مي شم. يه تک تير انداز.»
63- پيرمرد دست مصطفي را گرفته بود ، مي کشيد که بايد دست شما را ببوسم . ول کن نبود . اصرار مي کرد. آخر پيشاني مصطفي را بوسيد و رو کرد به بقيه و گفت « پسرم دانشجو بود. حسابي افتاده بود توي خط سياست و حزب بازي و اي اين چيزها . يک روز توي لشکر دور گرفته بوده ، مصطفي سر مي رسه و يکي مي خوابونه توي گوشش، که اگه اين جا اومدي به خاطر خداست؛ نه به خاطر بني صدر و بهشتي . توي لشکر امام حسين ، بايد خالص بموني براي امام حسين ، و گرنه واينستا. زود راهت رو بگير و برگد. ديگه همون شد . حزب و اين باز ي ها را گذاشت کنار.»
64- چند روز به عمليات مانده بود . هر شب ساعت دوازده که مي شد، من را مي برد پشت دپو ، زير نور فانوس ، توي گودال مي نشاند. مي گفت « بشين اينجا ، زيارت عاشورا بخون ، روضه ي امام حسين بخون» . من مي خواند م و مصطفي گريه مي کرد. انگار يک مجلس بزرگ ، يک واعظ حسابي ، مصطفي هم از گريه کن ها ، زار زار گريه مي کرد.

65- مصطفي اجازه نداده بود برود عمليات . قهر کرده بود، رفته بود اهواز . فرداش از راه که رسيد، مصطفي پرسيد « کجا بودي؟» حسابي ترسيده بود. گفت « با بچه ها رفته بودم اهواز.» سرش داد زد « چرا اجازه نگرفتي؟ما براي دلمون اومده يم اينجا يا برا تکليف؟» رنگش پريد. سرش را انداخت پايين و چيزي نگفت.از شب تا صبح مصطفي پلک روي هم نگذاشت. هر چي استغفار مي کرد؛ خودش را مي خورد ، به خودش مي پيچيد ، راضي نمي شد . فردا صبح اول وقت رفت سارغش .دستش را انداخت دور گردنش . برايش گفت که نگرانش بوده ، خيلي دنبالش گشته . بعدکم کم همين طور که قدم هايش آرام تر مي شد، لحن صدايش عوض شد. عذرخواهي کد. ايستاد. زد زيرگريه . گفت « حلالم کن»


ادامه مطلب
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/10 | موضوع: شهيد مصطفي رداني پور |

خاطره شهيد مصطفي رداني پور(قسمت اول 50خاطره)

1- تب کرده بود ، هذيان مي گفت. مي گفتند سرسام گرفته . دکتر ها جوابش کرده بودند . فقط دو سالش بود، پيچيده بودند گذاشته بودندش يک گوشه . همسايه ها جمع شده بودند. مادر چند روز، يک سر گريه و زاري مي کرد، آرام نمي شد، مي گفت « مرده ،مصطفي مرده که خوب نمي شه .» صبح زود ، درويش آمد دم در ؛ گفت « اين نامه را براي مصطفي گرفتم، برات عمرشه.»

 2- هفت هشت سالش بيش تر نبود، ولي راهش نمي دادند، چادر مشکي سرش کرده بود، رويش را سفت گرفته بود، رفت تو ، يک گوشه نشست. روضه بود ، روضه ي حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود ، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشي بياي دنبال من، ديگه مرد شدي، زشته ، از دم در برت مي گردونند.» روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زير بغلش و دِ بدو.

 3- هر روز که از دکان کفاشي بر مي گشتند، يک سنگ بر مي داشت مي داد دست علي که « پرتش کن توي حياط يارو.» سنگ را پرت کرد آن طرف ديوار توي حياط ،دوتايي تا نفس داشتند دويدند، سر پيچ که رسيدند، صداي باز شدن درآمد ، صاحب خانه بود. رنگ علي پريد، مصطفي دستش را محکم کشيد و گفت « زود باش برگرد.» برگشتند طرف صاحب خانه . دادش به هوا بود « نديدين از کدوم طرف رفت؟ مگه گيرش نيارم ...» شانه هايش را بالا انداخت. مثل اين که اولين بار است که از آن کوچه رد مي شود.

 4- نمره اش کم شده بود، بايد ورقه را امضا شده مي برد مدرسه. انگشت پايش را زده بود توي استامپ ، بعد هم زير ورقه ي امتحانيش . هيچ کس نفهميد که انگشت کي پاي ورقه اش خورده است.

 5- روي يکي از بچه ها اسم گذاشته بودند، شپشي، ناراحت مي شد. مصطفي مي دانست يک نفر هست که از قضيه خبر ندارد. بچه ها را جمع کرد، به آن يک نفر گفت« زود باش، بلند بگو شپشي!» او هم گفت« خيله خب بابا، شپشي...» همه فرار کردند . طرف ماند ، کتک مفصلي نوش جان کرد.

 6- يک دختر جوان ايستاده بود جلوي مغازه ، رويش را سفت گرفته بود. اين پا و آن پا مي کرد. انگار منتظر کسي بود. راننده تا ديد، پريد پشت ماشينش . چند بار بوق زد، چراغ زد،ماشين را جلو وعقب کرد. انگار نه انگار ، نگاهش هم نمي کرد. سرش را اين ور و آن ور مي کرد، ناز مي کرد. از ماشين پياده شد ، آمد جلو. گفت « بفرما بالا!» يک هو ديد يک چادر مشکي و يک جفت کفش پاشنه بلند ماند روي زمين و يک پسر بچه نه ده ساله از زيرش در رفت. مصطفي بود! بعد هم علي پشت سرش، از ته کوچه سرکي کشيد، چادر و کفش را برداشتو دِ در رو.

 7- «آقا مرتضي ،مصطفي را نديدي؟ فرستادمش دنبال چرم .هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توي آب، نشسته بود لب حوض کتاب مي خواند . يک دستش کتاب بود، يکدستش توي حوض . اوستا به مرتضي گفت « حيف اين بچه نيست مي آريش سرکار؟ ببين با چه عشقي درس مي خونه. برادر بزرگش هستي . بايد حواست به اين چيز ها باشه. » مرتضي گفت «خودش اصرار ميکنه . دلش مي خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم مي خونه. کارنامه ش رو ديده م . نمره هاش بد نيست.»

 8- يک گوشه ي هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! يک جايي که بشود کتاب رود و بدل کرد، بيش تر هم کتابهاي انقلابي و مذهبي . بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهي هم بين نماز ها حرف مي زد. خبرش بعد مدتي به ساواک هم رسيد.

 9- مادر نشسته بود وسط حياط ، رخت مي شست.مرتضي آمد تو . گفت « يا الله ، مادر چند تا نقاش آورده م، خونه را ببينند. يه چادر بنداز سرت.» با لباس شخصي بودند . خانه را گشتند. حسابي هم گشتند. چيزي پيدا نکردند. مصطفي همان روز صبح عکس ها و اعلاميه ها با خودش برده بود.وقت رفتن گفتند « مراقب جوون هاتون باشين يه عده به اسم اسلام گولشون مي زنن. توي کارهاي سياسي مي اندازنشون. خراب کار مي شن.»

 10- معلم جديد بي حجاب بود . مصطفي تا ديد سرش را انداخت پايين.- برجا ! بچه ها نشستند. هنوز سرش را بالا نياورده بود،دست به سينه محکم چسبيده بود به نيمکت . خانم معلم آمد سراغش .دستش را انداخت زير چانه اش که « سرت را بالا بگير ببينم» چشم هايش را بست . سرش را بالا آورد. تف کرد توي صورتش . از کلاس زد بيرون . تا وسط هاي حياط هنوز چشم هايش را باز نکرده بود.

 11- - ديگه نمي خوام برم هنرستان. – آخه براي چي ؟ - معلم ها بي حجابن . انگار هيچي براشون مهم نيست. ميخوام برم قم؛ حوزه.

 12- يک کتاب گرفته بود دستش ، دور حوض مي چرخيد و مي خواند. مصطفي تا ديد حواسش به دور و بر نيست، هلش داد توي حوض بعد هم شلنگ آب را گرفت رويش ، تا مي خواست بلند شود، دوباره هلش ميداد،آب را مي گرفت رويش. آمده بود سراغ مصطفي ، با چند تا از هم حجره اي هايش. که بيندازندش تو همان حوض مدرسه ي حقاني.مصطفي اخم هايش را کرد توي هم. نگاهش را انداخت روي کتابش ، خيلي جدي گفت« من با کسي شوخي ندارم. الان هم دارم درس مي خونم.»

 13- چهارده سالش بود که پدرش فوت کرد، مادر خيلي که همت مي کرد، با قالي بافي مي توانست زندگي خودشان را توي اصفهان بچرخاند ، ديگر چيزي باقي نمي ماند که براي مصطفي بفرستد قم. آيت الله قدوسي ماجرا را فهميده بود، برايش شهريه مقرر کرده بود، ماهي پنجاه تومان.سر هر ماه ، دوتا پاکت روي طاقچه جلوي آينه بود، هيچ وقت رحمت نفهميد از کجا ، ولي مي دانست يکي مال مصطفي است، يکي مال خودش. هر وقت مي آمدند حجره يا مصطفي نيامده بود، يا اتفاقي با هم مي رسيدند. هرکدام يکي از پاکت ها را بر مي داشتند. توي هر پاکت بيست و پنج تومان بود.

 14- گفتم « بذار لباسات رو هم با خودمون ببريم، بشوريم تميز تر بشه براي برگشتن. » گفت « نه لازم نيست.» با خودم گفتم« داره تعارف ميکنه.» رفتم سراغ بغچه ي لباس هايش . همه شان خاکي و گچي بودند. گفتم « چرا لباسات گچيه ؟» دستم را گرفت ، برد يک گوشه . گفت «بهت نگفتم که نگران نشي. کوره ي آجر پزي بيرون شهر رو مي شناسي؟ فقط پنج شنبه جمعه ها مي ريم. با عبدالله دوتايي مي ريم. نمي خوام مادر خبردار شه. دلش شور مي افته.»

 15- مريض شده بود؛ مي خنديد. مي گفتند اگر گريه کند خوب مي شود. نمازم را خواندم . مهر را گذاشتم کنارم. نگاهش مي کردم. حال نداشت.صدايش در نمي آمد. يک نگاه به مهر انداخت. گفت « مرتضي ، چرا عکس دست روي مهره؟»گفتم « اين يادگار دست حضرت ابوالفضله که تو راه خدا داده .»گفت « جدي ميگي؟» گفتم « آره . ميخواي از حضرت ابوالفضل برات بگم؟» حالش عوض شد، اشکش در آمد . من مي گفتم، او گريه مي کرد. صدايش بلند شد. زار زار گريه مي کرد. جان گرفت انگار. بلند شد لباس هايش را پوشيد . گفت « مي رم جمکران .» گفتم « بذار باهات بيام » گفت « نمي خواد . خودم مي رم.» به راننده گفته بود « پول ندارم. اگر پول هاي مسافرها جمع کنم ، تا جمکران من رو مي رسوني؟»



ادامه مطلب
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/09 | موضوع: شهيد مصطفي رداني پور |

میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم...

توی خیلی از عملیاتها می اومد جلو و دنبال سربند یا زهرا (س) می گشت تا به یکی از عملیات ها رسید موقع پخش سربند کسی حاضر نشد سربند یازهرای خودشو به اون بده  اومد داخل سنگر تبلیغات گفت: سربند یازهرا میخوام همه گفتند: نداریم گفت:پس وقتش رسیده با تعجب گفتند: وقت چی رسیده؟ گفت: بیا پشت پیراهنم بنویس میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم صبح عملیات بچه های تبلیغات اومدن توی خط دیدن یه پیکر شهید انتهای کانال هست رفتند کنارش دیدند از ناحیه ی پهلو و صورت ترکش خورده و پشت پیراهنش نوشته :
«میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم»
بچه های تبلیغات تازه فهمیدند که منظور شهید از گفته اش چه بوده...

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/07 | موضوع: خاطرات شهدا |

خاطرات شهدا(شهيد علمدار)شيدايي

غروب روز يازدهم شعبان سال 1417 ه – ق (1375 ه – ش) براي شرکت در مراسم جشن ميلاد حضرت علي اکبر (ع) به اتفاق چند تن از دوستان به شهرستان آمل رفتيم . (آن سالها ما در هيئت اين شب را جشن نمي گرفتيم .) وقتي به محل مورد نظر که منزل پيرمردي باصفا بود رسيديم ، سيّد را حاضر نديدم و متوجه شدم که سيّد ديرتر از ما حرکت کرده است . پس از لحظاتي ، سيّد همراه با خانواده اش وارد منزل شدند . وقتي نگاه سيّد به من افتاد با خنده گفت: «پيرمرد آماده باش ، امشب برنامه داري.» آن شب از چهره ي سيّد متوجه حال عجيب او شدم و با خود فکر مي کردم که امشب بايد از آن شبهايي باشد که مراسم توسط سيّد دگرگون  شود . بعد از تلاوت قرآن ،سيّد رو به من کرد و گفت: آقا رضا بلند شو مدح آقا علي اکبر(ع) را بخوان و مجلس را آماده کن. من هم چند بيت مدح و يک سرود کوتاه خواندم و نشستم .وقتي به سيّد نگاه کردم ، لبخندي زد و گفت : «احسنت پيرمرد ، خدا خيرت دهد .»بعد سيّد شروع کرد به خواندن .همراه با سيّد زمزمه ي بچّه ها نيز بلند شد و حضور آن پيرمرد عاشق هم جلوه ي خاصي به مجلس داده بود . سيّد بعد از مدح حضرت علي اکبر(ع) شروع به خواندن اشعاري در وصف حضرت ولي عصر(عج) کرد و در همان حال گفت: چند روز ديگر ميلاد امام زمان (عج) است و شايد من در بين شما نباشم ، پس از فرصت استفاده مي کنم و اين چند بيت را به ساحت مقدّس امام زمان (عج) تقديم مي کنم .
خلاصه آن شب فضاي معنوي عجيبي در جلسه ايجاد شده بود و سيّد هم شور و حال خاصي داشت .
شايد فهميده بود که لحظه ي عروج نزديک است و بي تاب پرواز شده بود .
                                                                                     راوي:عليرضا کافي

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/06 | موضوع: |

خاطرات مقام معظم رهبري در دفاع مقدس(رفتار علوي)

هم از موفقيت عمليات والفجر 10 خوشحال بوديم هم از حضور آقا در قرارگاه. موقع ناهار، بچه ها کمي بيشتر از حد معمول، تدارک ديدند تا به نوعي شادي خود را ابراز کنند. آقا با ديدن غذا کمي مکث کرد. شما خيلي از جسمتان کار مي کشيد و بيشتر از اينها به انرژي نياز داريد ولي آيا بقيه نيروها هم چنين غذايي در اختيار دارند؟ براي من همان غذاي سربازي را بياوريد. نبايد کسي احساس کند من که رئيس جمهور هستم با بقيه تفاوت دارم... بعد هم درباره حفاظت از بيت المال، توصيه هايي فرمودند.

                                                                  منبع:سردار شهيد شوشتري ،کتاب خاطرات سبز 55

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/05 | موضوع: |

خاک به سرم شد!(طنز در جبهه)

شلمچه بوديم! پيرمرادي با آب و تاب ساکشو بست، لباسشو پوشيد. هرچي خوراکي و آجيل داشت بين بچّه ها تقسيم کرد. مهربون شده بود و سربه زير. هِي از بچّه ها حلاليّت مي طلبيد تا رسيد به من گفت: خيلي شهر نمي مونم! زود ميام! شهيد نشو تا من بيام. فرمانده گفت: پيرمرادي زودباش. پيرمرادي چايي شو سر کشيد ساکشو برداشت و گفت: بچبه ها حلالم کنيد! خوبي، بدي، ديديد حلالم کنيد! هرچند حقتون بوده. و رفت دم سنگر. آقاي قيصري اومد دم سنگر و گفت اين چيه؟ گفت: ساکه! گفت ساک براي چي؟ گفت: خُب مي خوام برم مرخصي. گفت کي گفته تو بري مرخصي؟! گفت: حاج عباسعلي گفته. زد زير خنده و گفت تو رو که نگفته! تيز نگاه فرمانده کرد و گفت: اِه! پس کيو گفته؟ فرمانده گفت ابراهيمي رو گفته. ننه بزرگش فوت کرده بايد بره. برو، برو! ساکتو  بذار سرجاش و آماده شو مي خوايم بريم خط. پيرمرادي کمي سرشو خاروند و بعد رو به آسمون کرد و گفت: اي خدا چرا! چرا! چرا! و نشست. بچّه ها گفتند: حاجي بذار بره، غصّه اش شده! پيرمرادي رو به بچّه ها کرد و گفت: نه! غصّه ام از اينه که جوّ گرفتم،مهربون شدم و هرچي آجيلو خوراکي داشتم دادم به شما، کوفت کرديد و بعد زد رو دستش و گفت بشکن اين دستام. ساکشو پرت کرد تو سنگر و از خنده ريسه رفت.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/05 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

توسل به حضرت زهرا (س)
السلام علیک یافاطمه الزهرا(س)

خاطره ای  به نقل ازشهید عبدالحسین برونسی :
 توی یکی از عملیات ها کار گره خورده بود، حجم آتش دشمن سنگین بود. شاید همین باعث شد تا تمام گردان کپ کنند. هرچه از بچه ها خواستم بلند شوند، فایده نداشت. انگار چسبیده بودند به زمین. لحظه ها لحظه های حساسی بود. اگر معطل می کردیم، ممکن بود بچه ها توی محورهای دیگر هم موفق نشوند. متوسل شدم به بی بی دوعالم سلام الله علیها. با تمام وجود از حضرت خواستم کمکم کنند. در آن تاریکی شب، و در آن بی چارگی محض، یک دفعه فکری به ذهنم افتاد. رو کردم به بچه ها ، با ناراحتی گفتم: فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد، دیگه هیچ کدومتون رو نمی خوام. یکی از آرپی جی زن ها بلند شد. محکم و قاطع گفت: من میام. به چند لحظه نکشید، یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد، وپشت بندش یکی دیگر. تا آمدم به خودم بیایم، تمام گردان بلند شده بودند...

                                                                                 منبع: وبلاگ شوق شهادت

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/01 | موضوع: شهيد عبدالحسين برونسي |

خاطره از شهيد علمدار(ابوالفضل علمدار)

از خواهران سيّد شنيدم که مي گفتند: وقتي که دخترش به دنيا آمد از او پرسيدم: اسمش را چه مي گذاري؟ و او خنده کنان در حالي که در حياط خانه مان مي دويد با حالت نوحه و شعار گفت:« يا زينب و يا زهرا ، يا زينب و يا زهرا » بعدها روزي به من گفت: اگر فرزنده پسر بود ، مي داني اسمش را چه مي گذاشتم؟ و بعد بلافاصله گفت:« اسمش را مي گذاشتم ابوالفضل ، ابوالفضل علمدار . »
                                                                                                      محمد يوسف نژاد

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/04/01 | موضوع: خاطرات شهدا |

دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی