تبليغاتX
همسفر عشق



طراحي قالب شهدا مردان بي ادعا ويژه كاربران بلاگفا(قالب رايگان)

طراحي قالب شهدا مردان بي ادعا ويژه كاربران بلاگفا

مشاهده قالب

دانلود قالب



برچسب‌ها: طراحي قالب شهدا مردان بي ادعا ويژه كاربران بلاگفا, قالب رايگان
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/30 | موضوع: طراحي قالب بلاگفا |

نوجواني شهيد علي صياد شيرازي

هرچقدر به بچه ها مي گفت:«کم توقع باشيد»، خودش چند بابر رعايت مي کرد. مادرش مي گويد: علي آبگوشت نمي خورد. يک بار که از مدرسه آمد، من توي حياط بودم. ديگ آبگوشت را گذاشته بودم روي چراغ و داشتم لباس مي شستم.آمد و گفت:عزيز گشنمه. ناهار چي داريم؟ گفتم: آبگوشت، علي جان. ببخشيد، کار داشتم، وقت نکردم چيز ديگه اي درست کنم. بچه ام هيچي نگفت. مي دونستم آبگوشت دوست نداره. سرش را پايين انداخت و رفت توي آشپزخانه. دنبالش رفتم. ديدم کتري را پر کرد و گذاشت روي چراغ و چايي دم کرد. بعدش چايي رو شيرين کرد، با نون خورد و رفت خوابيد.     
                                                  
منبع:خدا مي خواست زنده بماني،ص 160

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/29 | موضوع: خاطرات نوجواني شهدا |

امام زمان(عج)
ولای من !

ای یوسف دور افتاده از کنعان امّت اسلام ؛

ای قلب تپنده ی قرآن ؛

ای نور دیده ؛

ای غریب ؛

ای اسیر جهل امّت ؛

ای رانده شده از شهر و دیار ؛

ای بادیه نشین غم های بی پایان ؛

ای مصداق " اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت "

ای سلطان عشق !

تو را با کدامین نامت صدا بزنم تا دلم آرام گیرد ؟

ای اشک ها مجالم دهید تا با مولای خود سخنی بگویم ، مولایی که تنها نامی از او شنیده ام !

ای دل ! نسوز و بگذار تا بسازم با نام یوسف گم گشته ام .

ای دست ها نلرزید و اجازه نوشتن را از من نگیرید .

آه از این همه دوری و بی پناهی ؛

آه از این همه بیچارگی و درماندگی ؛

عزیز من !

اگرچه شایسته تو نیستم . امّا یتیمم و با یتیمی بزرگ شده ام و از یتیم انتظار فراوان نخواهد بود .

مگر نه این است که تو را پدر امّت آخرالزمان و ما را ایتام تو نامیده اند؟!

مگر نه این است که ما را دور از پدر مهربانی چون تو، شب ها را صبح کردیم و روزها را به شب رساندیم ؟

از تو می پرسم ، ای پدر خوبان !

ما کی و کجا دسن نوازش تو را در سیاهی ظلمت بر سر خود احساس کردیم .

کی و کجا چشمانمان به رؤیت سیمای پدرانه ات روشن شد؟

مولای من ؛ کدام پدر با فرزندان خود چنین کند که تو با ما کردی؟!

مگر تو سایه خدا بر زمین نبودی؟

مگر دست رحمت خدا از آستین تو بیرون نیامده بود؟پس چرا ما را در بیابان سرگردانی رها کرده ای؟نکند

که ما را به باد فراموشی سپردی و به خوبان عالم مشغول گشته ای؟

عزیزم !

بی ادبی ام را ببخش که درد فراق و هجمه ی گرفتاری ها، مرا وادار به گفتن ساخته که در اضطرار انتظار ،

سخن حکمت آمیز روا نیست .

مولای من !

می دانم که تو هم در برابر این همه حرف نیش دار، حرف های زیادی برای گفتن داری !

آری تو آن سنگ زیرینی هستی که تمام غصه ها را در دریای بی ساحل دلت مخفی ساخته ای .

آری اگر تو لب به سخن بگشایی و از بی وفایی امّت و فراموشی آن ها بگویی، از سوز آن ،

دل سنگ آب می شود و مرغان هوا کباب می شوند .

آری ، امّتی که تو را فراموش کرد . آری می دانم که قرار نبود سرگردانی امّت تو بیش از سرگردانی امّت

موسی (کلیم الله) طول بکشد . آری می دانم که تو در ظلمت تنهایی ، از یادها رفتی . امّتی که تو را به

اندازه کفش گم شده ، جستجو نکند چگونه می تواند انتظار ظهور از تو داشته باشد .

یوسف گم گشته ام ! تو هم حرف بزن . ت کی لب به دندان خواهی گرفت و از سخن گفتن ابا خواهی کرد .

تو هم بگو که امّت رسول خدا تو را در پیچ و خم های زندگی گم کردند و به دنبال شیاطین انسی به راه افتادند.

تو نیز گلایه کن ، تا گمان نکنند که تو در انجام وظایف خود کوتاهی کردی . بگو که کسی نبود تا تو را بخواهد .

بگو که اگر این نیز مانند امّت یونس نبی به دنبال پیامبر خویش گریه و زاری می کردند و سر به بیابان می گذاشتند

و به نزول بلا ییقین می نمودند ، خدای یونس تو را نیز به ایشان باز می گرداند .

امّا آه و هزار آه جانسوز که چنین نشد و ما به بی امامی عادت کردیم .

اجازه بده کمی هم خودم را ملامت کنک . آری دلم می خواهد کمی خود را وارسی کنم . از امّتی بگویم که

برخلاف ادعایش در انتظار تو ، تو را به کلّی از یاد برده است . همه برنامه های ما برنامه متّکی به نفس است .

مولای من ! ما وقتی در کشور،دانشگاه و حوزه و هر جای دیگر طرح های جامع می ریزیم ، ابدا" ظهور تو را

در برنامه های خود نمی گنجانیم . هیچ گاه ما برای ظهور تو برنامه ریزی نمی کنیم . تمام برنامه هایمان

متکی به نفس هستند . مابدون فرمانده به جنگ شیاطین رفته ایم ! آری تقصیر از ماست ، مرا ببخش اگر

زیاده روی کردم و گفتم که رسم ابوّت و پدریی را فراموش کرده ای . نه مولای من ، گویا ما رسم بنوّت و

فرزندی را از یاد برده ایم .

ما را ببخش...ما را ببخش .

التماس دعا ای آخر الزمانی...........

منبع: نامه های نوجوانان به امام زمان(عج)

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/28 | موضوع: دلنوشته(امام زمان) |

بخش كوتاهي از زندگينامه شهيد سيد مجتبي علمدار

سال 1362 هفده ساله بود که به عضويت بسيج درآمد.از داوطلب هاي بسيجي بود که به اهواز و هفت تپه و کردستان و... عازم شد و مردانه جنگيد.چند باري هم در جبهه مجروح شد، ولي بيشتر اوقات بدون مراجعه به پزشک زخمهايش را درمان مي کرد، تا سرانجام در ديماه 1364 در عمليات والفجر8، شيميايي شد؛اما خودش را از درمان معاف کرد.

سر به زير و دقيق بود، متواضع و خالص.با رفقا براي جوانان بيکار،کار پيدا ميکرد ،دوست داشت عرق شرم بر پيشاني هيچ جواني ننشيند.مي گفت جوان بايد توي جيبش پول داشته باشد تا جلوي دوستانش خجالت نکشد.
سر زدن به خانواده هاي کم بضاعت و بي بضاعت جزء برنامه هاي ثابت هفتگي اش بود.بااينکه روز در تلاش بود، نماز شبش ترک نمي شد، عاشق زيارت عاشورا بود.نزديکش که مي شدي ذکر" يازهرا" از لبش مي شنيدي که يکريز بود و دم به دم.نفس گرمي داشت و مداح اهل بيت و از آناني بود که بخاطر اهل بيت در خون سرخشان غوطه ور شده بودند.بعداز جنگ ، دلش که به ياد رفقاي شهيدش مي گرفت، مراسم راه مي انداخت و مي خواند. اغلب هم شعر خودش را مي خواند:
اي کاش شور جنگ در ما کم نمي شد
اين نامردي شيوه ي مردم نمي شد
اي کاش رنگ شهر،بازي ام نمي داد
در جبهه،يا زهرا(س) مرا بر باد مي داد
امشب دل از ياد شهيدان تنگ دارم
حال و هواي لحظه هاي جنگ دارم
فرسنگ ها دورم ز وادي محبت
بايک دل خسته ز نيش سنگ تهمت

دانلود گلچين مداحي هاي شهيد حاج سيد مجتبي علمدار

بيت الزهرا ،مسجد جامع،امامزاده يحيي(ع)، مصلاي امام خميني ، هيئت عاشقان کربلا و منازل شهدا صداي پرسوز و هجران او را از ياد نخواهد برد.

همسرش مي گفت: يک بار خواب پيامبر(ص) را ديدم.گفتند تعبيرش اين است که همسرت"سيد" است .اکثر خواستگارهاي من سيد نبودند.يکي دوماه بعد از آن خواب بود که آقا مجتبي بايک سکه ي يک توماني و يک جلد قرآن آمدمنزل ما.گفت قرآن را باز ميکنم ،اگر خوب آمد باهم حرف مي زنيم.چشمانمان با نام زيباي پيامبر روشن شد و سوره ي محمد(ص) آمد... با مهريه ي سيصد و پنجاه هزارتومان،زندگي مشترکمان آغاز شد.

انگشتري داشت که يکي از دوستانش وقت شهادت در انگشت او کرده بود و به همين خاطر خيلي برايش ارزش داشت.يک بار وقتي خانه آمد ديدم نگران و ناراحت است.علت را جويا شدم، فهميدم انگشتر را روي سکوي حمام آبادان جا گذاشته.خيلي پکر بود.باهم زيارت عاشورا و دعاي توسل خوانديم که انگشتر گم نشود و يکي آنرا پيدا کند و براي مجتبي نگه دارد.
شب خوابيديم، صبح که بيدار شديم در کمال ناباوري ديديم انگشتري روي مفاتيح الجنان است.

ديماه براي او ماه سرنوشت بود، هرسال از اول تا يازدهم ديماه ناراحتي و بيماري اش شدت مي گرفت.وقتي ميگرن عصبي اش شروع مي شد،مسکن مي خورد، اما درد تسکين نمي يافت.پتو به دور سرش مي پيچيد و از درد فرياد ميزد.دائم از اهل خانه معذرت مي خواست و مي گفت مجبورم فرياد بزنم.

روزهاي آخر اصلاً حال خوبي نداشت.مي خواستم از محل کارم مرخصي بگيرم و مجتبي را دکتر ببرم.موافقت نکرد.گفت: تو و زهرا برويد، من با يکي از رفقا مي روم دکتر. ديدم غسل کرد و پس از آن گفت:آقا پرونده ام را امضا کرده و فرموده تو بايد بيايي . ديگر ماندن در اين دنيا بس است.

يک هفته در بيهوشي کامل بود تا اجازه ي مرخصي از اين دنيا را به او دادند.درد کشيد، خيلي زياد. در وصيت نامه اش درباره ي نماز اول وقت توصيه کرده بود و معرفت به قرآن کريم:« سعي کنيد قرآن انيس ومونس تان باشد نه زينت دکورها و طاقچه هاي منزل تان»... « نگذاريد تاريخ مظلوميت شيعه تکرار شود، بر همه واجب است مطيع محض فرمايشات مقام معظم رهبري باشند که همان ولي فقيه است.دشمنان اسلام کمر همت بسته اند ولايت را از ما بگيرندو شما همت کنيد تا کمر دشمنان ولايت را بشکنيد.»

علمدار يک دستمال سبز داشت براي مراسم مداحي و گرفتن اشک چشم خودش که به اشک چشم خيلي از دوستانش هم متبرک بود. وصيت کرد قبل از اينکه جنازه را در قبر بگذارند، يکنفر داخل قبر شود و مصيبت حضرت زهرا(س) و امام حسين(ع) را در قبر بخواند و هنگام دفن هم آن دستمال سبز را روي صورتش بگذارد.مي گفت از شب اول قبر مي ترسم و دلم مي خواهد اجداد پاکم به دادم برسند.

اا ديماه 75 ، در گلزار شهداي ساري، جمعيت مشايعت کننده ي مجتبي تا بهشت، يکصدا فرياد مي زد: يا مهدي(عج)،يا زهرا(س).
آنروز غمي عجيب پيچيده بود در سينه ي کوچک زهرا علمدار،که مي ديد باباي او ، يعني مجتبي علمدار، در روز تولدش ؛ تولد واقعي اش را درآسمان جشن مي گيرند.

منبع: مجله امتداد

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/26 | موضوع: زندگي نامه هاي شهدا |

قصه هاي ميني ماليستي جنگ(قسمت سوم)

1- گفتند بچه است. عمليات نرود. گريه كرد، زياد. يك كوله پشتي دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عمليات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر يكي دو ساعت همه وسايلش تمام شد. خواست برود جلو كه يك مجروح ديگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدي را آوردند آستين‌هاي لباسش را پاره كرد و پايش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توي راه همه يك جوري نگاهش مي‌كردند. وقتي رسيد عقب ديد از لباس‌هايش، جز يك شُرت و نصف زيرپوش چيزي نمانده.

2- داشت صبح مي‌شد. از ديشب كه عمليات شده بود و خاكريز را گرفته بوديم، با دوستم سنگر درست مي‌كرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: «اخوي من تا حالا نگهباني مي‌دادم، مي‌شه توي سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببين، از اين آدم‌هاي فرصت‌طلبه. مي‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش مي‌كنم بفرماييد.» از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت… خمپاره… سنگر… بسيجي نوجوان…
دوستم مي‌گفت: «هم خيلي فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»

3- درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه مي‌شد رفت، نه مي‌شد دراز كشيد. چند نفر شهيد هم افتاده بودند توي ميدان مين. يك دفعه کسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نمي‌گذاشتم جلو بيايد.

4- مخمان تاب برداشت، از بس كه اين بچه التماس و گريه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بي‌سيم‌چي بشود. وقتي برگشت بي‌سيم‌چي خودم شد. ديگر حرف نمي‌زد. يك شب توي عمليات كه آتش دشمن زياد شد، همه پناه گرفتند و خوابيدند زمين. يك لحظه او را ديدم كه بي‌سيم روي كولش نيست. فكر كردم از ترس آن‌را انداخته زمين. زدم توي سرش و گفتم: «بچه بي‌سيم كو؟» با دست زير بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم يكي ديگه بي‌سيم رو برمي‌داره، ولي اگر بي‌سيم تركش بخوره عمليات خراب مي‌شه.» مخم باز داشت تاب برمي‌داشت.

5- فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات، فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و صحبت مي‌كردند. پسر بچه‌اي 13 – 14 ساله داخل شد و گفت:«به خدا من بچه نيستم. من اهل كوه هستم. كم نمي‌آرم.» همه خنديدند و قبول كردند چند وقتي آن‌جا بماند.
فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات و فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و دعوا مي‌كردند. سر نيرويي فرز و تيز و شجاع كه اهل كوه بود.

6- بي‌سيم‌چي ِ خمپاره 120 بود. تازه كنكورش را داده و آمده بود. دو شب نخوابيده بود. مأمور بودند تا صبح آتش بريزند. نگهبانش هم از فوت و فن بي‌سيم چيزي نمي‌دانست كه او را جاي خودش بگذارد و بخوابد.
صبح كه از خواب بلند شد، نگهبانش گفت اگر توي خواب حرف نمي‌زدي، نمي‌دانستم تا صبح چه خاكي سرم بريزم.

7- فرمانده جلوي پسر را گرفته بود و نمي‌گذاشت سوار قايق بشود. پسر هم گريه و زاري مي‌كرد.
يك نفر به فرمانده گفت گناه دارد بگذار بيايد. فرمانده گفت بچه است. اگر بترسد، داد و فرياد كند، همه چيز لو مي‌رود. پسر گريه‌اش قطع شد. نارنجكي از جيبش درآورد و ضامن را كشيد: «به خدا اگر منو نبريد اين نارنجك رو ميندازنم كه شما هم نتونيد بريد.» فرمانده دستپاچه شد. گفت: «باشه باشه! نارنجك رو سفت بگير، ضامنشو جا بزن، سوار شو.» بعد زير لب گفت: «اين ديگه كيه!»

8- پسرك تازه آمده بود چادر. اول كمي به قد و قواره‌اش خنديديم. كمي ناراحت شد. گفت: «شما كم سن و سال‌ها را از خودتون حساب نمي‌كنيد؟» شب كه دور هم جمع شديم، گفتيم: «ما براي تازه واردها جشن مي‌گيريم تا از خودمون بشن.» خيلي خوشحال شد. همين كه قبول كرد، پتو را انداختيم سرش و بعد مشت و لگد. تمام كه شد گفتيم: «اسم اين جشن، جشن پتوست.» گفت: «عيبي نداره، حالا از شما شدم يا نه؟»

9- توي بحبوحه عمليات يك دفعه تيربار ژ-3 از كار افتاد. گفتيم: «چي شد؟» پسر گفت: «شليك نمي‌كنه نمي‌دونم چرا؟» وارسي كرديم ديديم تيربار سالم است. يك دفعه ديديم انگشت سبابه پسر قطع شده. تير خورده بود و نفهميده بود. با انگشت ديگرش شروع كرد.
بعد از عمليات ناراحت بود. با انگشت باندپيچي شده. خواستيم دلداري بدهيم. گفتيم: «بابا بچه‌ها شهيد مي‌شن. يك بند انگشت كه اين حرف‌ها رو نداره!» گفت: «ناراحت انگشتم نيستم. آخه ديگه نمي‌شه راحت تيراندازي كرد. ناراحت اونم.»

10- توي عمليات بعد از اينكه قله‌ها را تصرف كرديم، داخل سنگري شديم كه كمي استراحت كنيم. متوجه زنبوري شديم كه توي سنگر پرواز مي‌كرد. آن‌قدر كه از زنبور مي‌ترسيديم از خمپاره و توپ نمي‌ترسيديم. چفيه‌هامان را درآورديم و شروع كرديم تكان دادن توي هوا تا زنبور بيرون رفت. كمي هم دنبالش رفتيم كه برنگردد. يك دفعه سوت خمپاره و… سنگر رفت هوا. از آن به بعد ارادت خاصي به زنبورها پيدا كرديم.

11- چپ مي‌رفت مي‌گفت سيد، راست مي‌رفت مي‌گفت سيد. اعصابم را خراب كرده بود. يقه‌اش را چسبيدم و گفتم: «پسرجون چرا اين‌قدر به من مي‌گي سيد؟ من كه سيد نيستم.» گفت: «مگه رمز عمليات يا زهرا نيست.» دستم شل شد و افتاد.
بعد از عمليات فهميدم آن پسر شهيد شده. در حالي كه سيد بود شهيد شد.

12-عمليات نصر 2، سنگر كمين، شب، صداي پا. داشتم به فرمانده گردان مي‌گفتم كه صاحب صداي پا آمد داخل سنگر. غولي بود. كلتش را گرفت سمت من. از ترس بلند داد زدم «الله اكبر» كه كلتش را انداخت. زود برش داشتم و اسيرش كردم. كنار هم كه مي‌ايستاديم تا سينه‌اش هم نبودم.

13- چند تا بچه داده بودند به من كه كار عقب بردن شهدا و مجروحين را انجام بدهيم. هميشه سرم غر مي‌زدند كه ما اينجا را دوست نداريم. بقيه مي‌روند مي‌جنگند و شهيد مي‌شوند. آن وقت ما با خيال راحت بايد جنازه آن‌ها را عقب بياوريم.
يك‌بار يكي‌شان مجروحي را كول گرفته بود و عقب مي‌آورد كه خمپاره‌اي خورد كنارشان. پسر شهيد شد ولي مجروح آسيبي نديد. از آن به بعد ديگر غر نمي‌زدند.

14- گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم ديگه وقت كنم.» توي آن هيري بيري شروع كرد به نماز خواندن. السلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته را كه گفت، يك خمپاره آمد و بردش مهماني.

15- داشت با آبِ قمقه‌اش وضو مي‌گرفت براي نماز صبح. گفتم: «بي‌تجربه‌اي. لازم مي‌شه. شايد يكي دو روز بي‌آب باشيم.» گفت: «لازمم نمي‌شه. مسافرم.»
عمليات كه تمام شد ديدمش، رفته بود مسافرت.

16- مي‌گفتند: «چرا برنمي‌گردي عقب با اين همه تركش؟» مي‌گفت: «آدم براي اين خرده‌ريزها كه برنمي‌گرده. تركش بايد اندازه ليوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.» آخر سر هم با يكي از همين تركش‌هاي ليواني رفت. عقب نه، بهشت.

17- گوشش را گرفته بود و پياده‌اش مي‌كرد و مي‌گفت: «بچه اين دفعه چهارمه كه پياده‌ات مي‌كنم. گفتم نمي‌شه. برو» گريه مي‌كرد، التماس مي‌كرد ولي فايده نداشت. يواشكي رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پيدايش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
***
توي ايستگاه قم مأمور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار خم شده بود. ديده بود پسر نوجواني به ميله‌هاي قطار آويزان است. با لباس‌هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني. ديگر دلشان نيامد برش گردانند.

18- عراقي‌ها گشته بودند، پيدايش كرده بودند. آورده بودند جلوي دوربين براي مصاحبه. قد و قواره‌اش، صورت بدون مويش، صداي بچه‌گانه‌اش، همه چيز جور بود.
پرسيدند: «كي تو را به زور فرستاده جبهه؟»
گفت: «نمي‌آوردنم. به زور آمدم، با گريه و التماس.»
گفتند: «اگر صدام آزادت كنه چي كار مي‌كني؟»
گفت: «ما رهبر داريم هر چي رهبرمون بگه.»
فقط همين دو تا سوال را پرسيده بودند كه يك نفر گفت: «كات»

19- مسؤول برگرداندن شهدا و مجروحين بوديم. ديدم دو نفر، شهيدي را مي‌برند عقب. فكر كردم ترسيده‌اند. جنازه را بهانه كرده‌اند. سن و سالشان كم بود. گفتم: «كجا؟ ما مي‌بريمش.»
يكي گفت: «نمي‌شه خودمون بايد ببريم.» گفتم: «پس ما اينجا چي كاره‌ايم؟» كسي كه جلوتر بود آرام گفت: «برادر ايشونه» و با ابروها به پسر ديگر اشاره كرد. پيش خودم فكر كردم حتي اگر بهانه مي‌آورند هم، بهانه خوبي مي‌آورند. گذاشتم رفتند. دو سه ساعت بعد ديدم پسر پشت خاكريز تيراندازي مي‌كند.

20- تازه آمده بود پيش ما. رفته بود جاي پرتي داشت سنگر مي‌كَند؛ آن‌هم نصف شب. يكي دو تا از بچه‌ها را صدا كردم و گفتم: «بيچاره اينقدر بچه‌اس كه ترسيده، ترسيده و داره سنگر درست مي‌كنه.» يكي دو ساعت بعد كه كارش تمام شد، كارش شروع شد. صداي دعا مي‌آمد و استغاثه. براي خودش قبر كنده بود نه سنگر

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/25 | موضوع: قصه هاي ميني ماليستي جنگ |

نجوا با امام عصر

آقاي من ؛ مولاي غريب من ؛ اي مسافر بيابان هاي تنهايي ؛ مضطر فاطمه ؛ اسير آل محمد(ص) ؛ پدر مهربان اهل عالم ؛
مي خواهم غربتت را حكايت كنم ؛ غربتي كه دوازده قرن است ريشه دوانيده‌ ؛ غربتي كه اشك آسمان و زمين را جاري ساخته ؛ غربتي كه حتي براي برخي محبّانت، غريب و ناشناخته است؛ غربتي كه اجداد طاهرينت ، پيش از تولد تو بر آن گريسته‌اند. من از تصوير اين غربت و غم ناتوانم.
از كجا آغاز كنم؟ از خود بگويم يا از ديگران؟ از آناني بگويم كه خاطر شريفت را مي آزارند ، از آنهايي كه دستان پدرانه و مهربانت را خونريز معرفي مي كند؟ از آنها كه حتي دوستانت را از ظهورت مي ترسانند؟
مولاي من... گويي همه چيز ، دست به دست هم داده است تا شما در غربت بمانيد.
از خود آغاز مي كنم كه اگر هر كس از خود شروع كند ، امر فرج اصلاح خواهد شد.
مي خواهم به سوي تو برگردم!
يقين دارم بر گذشته هاي پر از غفلتم كريمانه چشم مي پوشي ؛ مي دانم توبه‌ام را قبول مي كني و با آغوش باز مرا مي پذيري ؛
مي دانم در همان لحظه‌ها ، روزها و سال‌هاي غفلت هم ، برايم دعا مي كردي .
من از تو گريزان بودم ؛ اما تو هم چون پدري مهربان دورادور مرا زير نظر    داشتي. . . العفو . . . العفو . . .
بياييد اندكي فكر كنيم !
آيا تاكنون به غربت امام زمان انديشيده يا اصلاً فكر كرده‌ايم ؟
ناآگاهي از غربت امام عصر (عج) يا باور نداشتن غربت آن جناب ، يا غفلت از اين غربت ، اولين وجه از غريبي امام زمان است.
مولاي من ؛ آرزو داشتم مرا عبدالمهدي مي‌ناميدند.
دوست داشتم از همان اول ، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه كرده بودند.
اي كاش از ابتدا مرا براي تو نذر كرده ، حلقه‌ي غلامي‌ات را بر گوشم افكنده بودند!
اي كاش كامم را با نام تو بر مي‌داشتند و حرز تو را همراهم مي‌كردند !
مهدي جانم! دوست داشتم با نام نامي تو زبان باز مي‌كردم ، اي كاش آن اوايل كه زبان گشودم ، نزديكانم ، مرا به گفتن « يا مهدي »  وامي‌داشتند !
اي كاش مهد كودكم ، مهد آشنايي با تو بود . كاشكي در كلاس اول دبستان ، آموزگارم ، الفباي عشق تو را به من ياد مي‌داد و نام زيباي تو را ، سرمشق دفترچه‌ي تكليفم قرار مي‌داد.
در دوره‌ي راهنمايي ، هيچ‌كس مرا به خيمه‌ي سبز تو راهنمايي نكرد.
در سال‌هاي دبيرستان ، كسي مرا با تو ، كه قطب عالم امكان هستي ، پيوند نزد.
وقتي براي كنكور درس مي‌خواندم ، كسي مرا براي ثبت‌نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشويق نكرد . كسي برايم تبيين نكرد كه معرفت امام نيز مراتب دارد و خيلي‌ها تا اخر عمر در همان دوران طفوليت و مهد كودك خويش در جا مي‌زنند.
مولاي مهربانم ؛ محبوب دلم ؛
اينك اما ، در عمق ضمير خود ، تو را يافته‌ام ؛ چندي است با ديده‌ي دل ، تو را پيدا كرده‌ام ؛ در قلب خويش گرماي حضورت را با تمام وجود حس مي‌كنم ؛ گويي دوباره متولد شده‌ام . تعارف بردار نيست . زندگي بدون تو كه امام عصر و پدر  مهربان زمانه‌اي ،  « مردگي» است و اگر كسي هم چون من ، پس از عمري غفلت به تو رسيد ، حق دارد احساس تولدي دوباره كند ؛ حق دارد از تو بخواهد از اين پس او را رها نكني و در فتنه‌ها و ابتلائات آخرالزمان از او دست‌گيري ؛ حق دارد به شكرانه‌ي اين نعمت ، پيشاني ادب بر خاك بسايد و با خداي خود زمزمه كند ؛ الحمد لله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لو لا أن هدانا الله

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/23 | موضوع: قطعه ادبی(انتظار فرج) |

جمعه هاي انتظار...
هر جمعه به جاده آبی نگاه می کنم و در انتظار قاصدکی می نشینم که قرار است خبر گام های تو را برای من بیاورد،گام های استوار و دست های سبزت را. اگر بیایی،چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم کرد.

تو می آیی و در هر قدم،شاخه ای از عاطفه خواهی کاشت و قاصدکی را آزاد خواهی کرد.تو می آیی و روی هر درخت پر شکوه لانه ای از امید برای کبوتران غریب خواهی ساخت.

تو می آیی در حالیکه دستهایت پر از گلهای نرگس است.تو دل سرد یکایک ما را با نواهای گرمت آفتابی می کنی و کعبه عشق را در آن ها بنا خواهی کرد.

تو می آیی و دست نوازش بر سر میخک هایی خواهی کشید که باد کمرشان را خم کرده است.

تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگ های صبح جریان پیدا خواهد کرد.
«مهدي جان بيا كه جهان در انتظار قدمهاي پر بركتت نشسته است»

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/22 | موضوع: دلنوشته(امام زمان) |

دل نوشته...

چشماتو ببند دستتو بذار روي قلبت وخدا را باعظمت خودش
صدا بزن آن وقت خدا را حس ميکني که داره صدات ميزنه
حالا دلت لرزيد؟ حالا باور کردي خدا توي دل خودته؟
حالا فقط کافيه با خودت يه سبد تمنا ببري..........
تا با يک سبد پراز رحمت برگردي..........
پس پنجره را باز کن تا خدا را صدا بزني تا بگوئي
چقدر دوستش داري.........
اگر آن قدر کوچکي يا خسته که دستت به دستگيره
پنجره نمي رسد تا بازش کني آهسته خدا را صدا بزن
تا پنجره را باز کند وبگويد چقدر دوستت دارد.
منبع: وبلاگ درامتداد کوچه مهتاب

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/22 | موضوع: دلنوشته(خدا) |

طراحي قالب ماه مبارك رمضان(2) ويژه كاربران بلاگفا(قالب رايگان)

*حلول ماه مبارك رمضان مبارك باد*

طراحي قالب ماه مبارك رمضان ويژه كاربران بلاگفا

قالب شماره2

مشاهده قالب

دانلود قالب


برچسب‌ها: طراحي قالب ماه مبارك رمضان ويژه كاربران بلاگفا
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/21 | موضوع: طراحي قالب بلاگفا |

طراحي قالب ماه مبارك رمضان ويژه كاربران بلاگفا(قالب رايگان)

طراحي قالب ماه مبارك رمضان ويژه كاربران بلاگفا

قالب شماره1

مشاهده قالب

دانلود قالب


قالب شماره 2 را در پست بعدي قرار مي دهم


برچسب‌ها: طراحي قالب ماه مبارك رمضان ويژه كاربران بلاگفا
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/20 | موضوع: طراحي قالب بلاگفا |

قصه هاي ميني ماليستي جنگ(قسمت دوم)

1- توي سنگري، ده پانزده متري من بود. داشتيم آتش مي‌ريختيم؛ صدايم زد. رفتم توي سنگرش، ديدم گلوله خورده. با چفيه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحه‌ام اينجاست. تا هوا روشن بشه يه بار از سنگر من تيراندازي كن، يك بار از سنگر خودت كه عراقي‌ها نفهمند سنگر من خالي شده.»


2- رفته بودم بيمارستان باختران به مجروحين سر بزنم. بينشان پسرك نوجواني بود كه هنوز صورتش مو نداشت. دستش قطع شده بود و آن را بسته بودند. جلو رفتم. دستي به سرش كشيدم و با حالت دلسوزانه‌اي گفتم: «خوب مي‌شي... ناراحت نباش.» خيلي ناراحت شد. گفت: «شما چي فكر كرديد؟ من براي شهادت آمده بودم.» از خودم خجالت كشيدم. رفتم تا به بقيه سركشي كنم. وقتي برمي‌گشتم پسرك را ديدم. جلو رفتم و دستي به سرش كشيدم. شهيد شده بود.

3- پسرك صداي بز را از خود بز هم بهتر درمي‌آورد. هر وقت دلتنگ بزهايش مي‌‌شد، مي‌رفت توي يك سنگر و مع‌مع مي‌كرد.
يك شب، هفت نفر عراقي كه آمده بودند شناسايي، با شنيدن صدا طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را اسير کرده بود و آورده بود عقب. توي راه هم كلي برايشان صداي بز درآورده بود. مي‌گفت چوپاني همين چيزهايش خوب است.

4- با برادر كوچكم محسن هر دو رفتيم جبهه. مرا كه بزرگ‌تر بودم گذاشتند قرارگاه و او رفت خط. محل پستم در اصلي قرارگاه بود.
يك بار يك آمبولانس آمد؛ مدارك خواستم، نشان دادند. گفتم: «در عقب آمبولانس را باز كنيد.» به شدت برخورد كردند و گفتند مجروح دارند. حساس شدم و پياده‌شان كردم. راننده گفت: «من تو را مي‌شناسم، تو چطور مرا نمي‌شناسي؟ اصلاً فرمانده‌ات كجاست؟» بردمش پيش فرمانده. چيزي در گوش فرمانده گفت و فرمانده هم راه را برايش باز كرد.
بعداً فهميدم جنازه‌ي محسن توي آمبولانس بوده و نمي‌خواستند من بفهمم.

5- رفتم اسم بنويسم. گفتند سِنّت كم است. كمي فكر كردم. آمدم خانه شناسنامه خواهرم را برداشتم. «ه» سعيده را پاك كردم شد سعيد. اين بار ايراد نگرفتند. از آن به بعد دو تا سعيد توي خانه داشتيم.

6- داشتيم از فاو برمي‌گشتيم سمت خودمان كه قايق خراب شد. قايق دوم ايستاد كه ما را يدک کند. يك دفعه هواپيماهاي عراقي آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و يا مهدي و يا حسين گفتن. چند نفر هم پريدند توي آب. يك نفر ولي مي‌خنديد.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خنديدن است. گفت خوب اگر قرار است شهيد بشويم چرا با عز و جز و ناراحتي. 16 سالش بيشتر نبود.

7- داشتم مي‌رفتم سر كلاس. برعكس هميشه صدايي از كلاس نمي‌آمد. در را باز كردم ديدم هيچ‌كس نيست. روي تخته نوشته شده بود: «بچه‌هاي كلاس دوم فرهنگ همگي رفته‌اند جبهه. كلاس تا اطلاع ثانوي تعطيل است.» من هم ديدم جايز نيست بمانم. شاگرد برود معلم بماند!؟
39- اندازه پسر خودم بود؛ سيزده چهارده ساله. وسط عمليات يك دفعه نشست. گفتم «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتينم شل شده مي‌بندم راه مي‌افتم.» نشست ولي بلند نشد. هر دو پايش تير خورده بود. براي روحيه ما چيزي نگفته بود.

8- براي كاري رفته بودم نجف‌آباد. سري هم زديم به گلزار شهدا. پرسيدم:«چند تا شهيد دارد اين شهر؟» گفتند:« بين 2 تا 3 هزار نفر. با مفقودها شايد 3 هزار نفر.» گفتم:«چند تايشان محصل بودند.» گفتند:«هفتصد نفر». يعني از اين 3000 نفر هفتصد نفر زير 18 سال داشتند.

9- دو تا بچه يك غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي‌خنديدند. گفتم «اين كيه؟»گفتند: «عراقي» گفتم: «چطوري اسيرش كرديد.» مي‌خنديدند. گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بوده. تشنگي فشار آورده و با لباس بسيجي‌هاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بعد پول داده بود. اين‌طوري لو رفت.» هنوز مي‌خنديدند.

10- پدر و مادرم مي‌گفتند بچه‌اي و نمي‌گذاشتند بروم جبهه. يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد؛ لباسهاي صغري خواهرم را روي لباسم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بيرون. پدرم كه گوسفندها را از صحرا مي‌آورد، داد زد:«صغري كجا؟» براي اينكه نفهمد سيف‌الله هستم، سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با يك نامه پست كردم. يكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود. از پشت تلفن گفت: «اي بني صدر! واي به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»

11- از دوره‌ي مدرسه صدايش مي‌كرديم «كريم چهل سانتي.» از بس قد و قواره‌اش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهيد كه شد، واقعاً چهل سانت بيشتر نمي‌شد.


ادامه مطلب
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/19 | موضوع: قصه هاي ميني ماليستي جنگ |

طراحي قالب سفارشي وبلاگ هيات جوانان متوسل به قمر بني هاشم(ع)

طراحي قالب وبلاگ هيات جوانان متوسل به قمر بني هاشم(ع)

قالب را در اينجا مشاهده كنيد



برچسب‌ها: طراحي قالب وبلاگ هيات جوانان متوسل به قمر بني هاشم, ع
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/18 | موضوع: طراحي قالب بلاگفا |

طراحي قالب انتظار مصلح براي كاربران بلاگفاا(قالب رايگان)

سلام امروز براي اولين بار يه قالب طراحي كردم براي كاربران بلاگفاكه نميدونم به كار كسي مياد يانه؟! مشكلي داره يا نه؟!

اگر كسي استفاده كرد خبرم كنه كه درست عمل كرد يا نه؟

تو وبلاگ كه امتحانش كردم درست عمل كرد انشالله كه به كارتون بياد(اگر طرفداري داشت انشالله براي ماه رمضان هم قالب طراحي مي كنم)

امتحانش ضرر نداره

مشاهده قالب

دانلود قالب


برچسب‌ها: طراحي قالب انتظار مصلح براي كاربران بلاگفاا, قالب رايگان
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/17 | موضوع: طراحي قالب بلاگفا |

خاطرات شهيد علمدار(گل اشک)
 يکي از بچّه ها مي گفت : در مراسم عزاداري معمولا گريه ام نمي گرفت و همواره به دنبال علت آن بودم . روزي موضوع را با سيّد مجتبي درميان گذاشتم . سيّد در جواب گفت : در اين مراسم که من خواندم ، گريه ات نگرفت؟ گفتم: نه،اصلا گريه ام نگرفت . بعد آقا سيّد گفت: من گناهم زياد است ،من آلوده ام که شما گريه ات نمي گيرد .آن بنده ي خدا گفت :تا آن زمان من با هرکسي درباره ي اين موضوع صحبت کردم، مي گفتند که چون گناهت زياد است گريه ات نمي گيرد ، برو خودت را پاک کن تا گريه ات بگيرد . اخلاص و فروتني سيّد را نگاه کنيد که چه تاثيري بر دل آن بنده ي خدا گذاشت که الان همواره يکي از شرکت کنندگان دايمي مراسم هيأت است .
                                                                     راوي:حميد فضل ا...نژاد       
                                                                     منبع: کتاب علمدار عشق 
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/17 | موضوع: خاطرات شهدا |

خاطرات مقام معظم رهبري در دفاع مقدس(صميميت و نشاط)

با رزمنده ها که بود گل از گلش مي شکفت.با همه گرم مي گرفت و زود صميمي مي شد.بچه هاي رزمنده هم هروقت در کنار ايشان قرار مي گرفتند سر از پا نمي شناختند... سخنراني ايشان در پادگان دوکوهه گرم شده بود که يکي احساس کرد بايد تکبير بگويد! آقا تذکر داد که تکبير نابجا رشته کلام را از دست سخنران خارج مي کند. يکي از بچه ها شيطنتش گل کرد و بلافاصله داد زد: تکبير! آقا لبخندي زد :سربه سر من پيرمرد مي گذاريد؟! صداي تکبير دوباره بلند شد!آقا خنده اش گرفت.دو لشگر نيرو آنجا به صف ايستاده بودند. همه زدند زير خنده . آقا،صلواتي فرستاد. کنترل جمع را که به دست گرفت سخنراني اش را ادامه داد.
                                                                     کتاب خاطرات سبز ص99

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/16 | موضوع: |

شبهه( آیا ظهور نزدیک است؟ برخی از سایت‌ها مدعی‌اند که...)
ش (تهران): آیا ظهور نزدیک است؟ برخی از سایت‌ها مدعی‌اند که مقام معظم رهبری همان سید خراسانی و احمدی نژاد نیز همان سردار اوست. پس ظهور خیلی نزدیک است؟!


ظهور بازمانده‌ی خدا (بقیة الله)‌، یعنی آخرین حجج و فرستادگان او، مقدمه‌ی تحقق هدف از خلقت، پیاده شدن همه‌ی دین و کمال فردی و اجتماعی بشریت است. از این رو همه‌ی معصومین علیهم‌السلام، از پیامبر اکرم (ص) تا حضرت مهدی (عج)، بر اهمیت و اجر انتظار توصیه‌های مؤکدی نموده‌اند. به عنوان مثال:

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله): «طوبی للصابرین فی غیبته، طوبی للمقیمین علی محبته». (ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۰۱).

ترجمه: خوشا به حال صبر کنندگان در ایام غیبتش، خوشا به حال پایداران بر دوستی و محبتش.

امیرالمومنین (علیه السلام:) «انتظروا الفرج ولا تیاسوا من روح الله، فان احب الاعمال الی الله عزوجل انتظار الفرج ... و المنتظر للفرج کالمتشحط بدمه فی سبیل الله» (بحارالانوار ، ج ۵۲، ص ۱۲۳)

ترجمه: انتظار فرج بکشید و از رحمت خدا ناامید نگردید، زیرا محبوب ترین اعمال نزد خدای عزوجل، انتظار فرج است و همانا منتظران فرج مانند شهیدانی هستند که در راه خدا، در خون خود می غلتند.


ادامه مطلب
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/14 | موضوع: شبهات |

خاطرات طنز در جبهه(القم ! القم ! بپر بالا)

القم ! القم ! بپر بالا
شلمچه بودم! آتش دشمن سنگين بود و همه جا تاريک تاريک . بچه ها،همه کپ کرده بودند به سينه ي خاکريز. دور شيخ اکبر نشسته بوديم و مي گفتيم و مي خنديديم که يه دفعه دو نفراسلحه به دست از خاکريز اومدند پايين و داد زدند: «الايراني! الايراني!» و بعد هرچه تيرداشتند ريختند تو آسمون. نگاشون مي کرديم که اومدند نزديکتر و داد زدند: القم! القم ،بپر بالا. صالح گفت: ايراني اند بازي درآورده اند! عراقي با قنداق تفنگ زد به شانه اش و گفت: الخفه شو، اليد بالا. نفس تو گلوهامون گير کرد. شيخ اکبر گفت: نه، مثل اينکه راستي راستي عراقيند. خليليان گفت صداشون ايرانيه. يه نفرشون چند تير شليک کرد وگفت: روح،روح! ديگري گفت «اقتلوا کلّهم  جميعا" » خليليان گفت: بچه ها مي خوان شهيدمون کنند و بعد شهادتين و خوند . دستامون بالا بود که شروع کردند با قنداق تفنگ مارو زدن وهُلمون دادن که ببرندمون طرف عراقيا.همه گيج ومنگ شده بوديم و نمي دونستيم چيکار کنيم که يه دفعه صداي حاجي اومد که داد زد: آقاي شهسواري!حجتي! کدوم گوري رفتين؟ هنوز حرفش تموم نشده بود که يکي از عراقيا ، کلاشو برداشت و داد زد:بله حاجي ما اينجاييم! حاجي گفت اونجا چيکار مي کنيد؟ گفت: چند تا عراقي مزدورو دستگير کرديم و زدند زيرخنده و پا به فرار گذاشتن.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/12 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

شهيد دكتر احمد رحيمي(اگر رحيمي سر كلاس من بياد ديگه درس نميدم)

احمد از نظر درسي جزو دانش آموزان ممتاز مدرسه بود.

سال آخر دبيرستان كه با احمد همكلاسي بودم، مسولين مدرسه مي خواستند كلاس رو مثل دانشگاه ها مختلط برگزار كنند. ما به اين مسئله اعتراض كرديم، خيلي از بچه ها هم بي خيال اين مسئله شدند، اما در اراده و اعتقاد احمد ذره اي خلل وارد نشد، احمد سر كلاس ها اعتراض خودشو اعلام مي كرد، معلم رياضي هم به مدير گفته بود اگر رحيمي سر كلاس من بياد ديگه درس نميدم، با اينكه حق با احمد بود.

احمد اون سال درس رياضي را غيرحضوري خوند و حاضر نشد ايمانش را بفروشه، و همان سال با معدل 19 به بالا ديپلم گرفت و در پزشكي دانشگاه تهران پذيرفته شد.

                                                                                 منبع: فلاكيان/ص103


نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/11 | موضوع: شهيد دكتر احمد رحيمي |

شبهه(هنگام نماز برای امام زمان (عج) سجاده پهن می‌کنند)
شبهات رایج در افواه  ش (تهران): قضیه این که برخی به هنگام نماز برای امام زمان (عج) سجاده پهن می‌کنند و یا به هنگام غذا خوردن برای او نیز بشقاب می‌گذارند چیست و چه حکمی دارد؟ شنیده شده برخی از مسئولین نیز چنین می‌کنند!

کسانی که چنین رفتارهایی بروز می‌دهند، چه مسئول باشند یا غیر مسئول، از دو گروه خارج نیستند:

الف – گروه اول که در اقلیت هم هستند،‌کسانی هستند که از شدت «اوهام» ذهنی و درونی، دچار بیماری‌هایی چون «اسکیزوفرنی» و شدیدتر از آن «شیزوفرنی» شده‌اند. مبتلایان به این بیماری، اوهام ذهنی خود را تصور می‌کنند و این تصور در آنها چنان شدت می‌یابد که به «تصدیق» می‌انجامد. یعنی واقعاً گمان می‌کنند که وهم و تصور آنها در عالم بیرونی واقعیت پیدا کرده است و آنها آن را می‌بینند یا می‌شنوند. لذا هر چه سعی کنید به آنها بباورانید که چنین نیست، قبول نمی‌کنند و می‌گویند که شما نمی‌فهمید. ما دیدیم – ما شنیدیم و  ... !




ادامه مطلب
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/10 | موضوع: شبهات |

خاطرات شهيد موسي رمضانپور(قسمت سوم)

1ـ يکي از نصايح هميشگي آقا موسي اين بود که بچه هاي قديمي جبهه بايد متواضع، افتاده ،و در پوشيدن لباس تميز و مرتب باشند ، تا بچه هاي جديد از آن ها الگو بگيرند .
بعد مثال مي زد و مي گفت: آدم وقتي آقاي اسودي رو مي بينه کيف مي کنه . وقتي ناصر بهداشت ، خنکدار، سبزعلي خداداد و محمد حسن طوسي رو نگاه مي کنه ، لذت مي بره .(همه ي اين سرداران به شهادت رسيدند .)
                                                                                  راوي :مرتضي مسکار

2ـ محمد ، موسي، مرتضي و مهدي در گردان امام حسين (ع) بودند .من هم در گردان علي بن ابي طالب (ع) بودم .يک روز تصميم گرفتم به بچه ها سري بزنم . وقتي رسيدم سفره پهن بود . آن موقع اوايل جنگ ، ناهار به هرنفر يک ليوان برنج مي دادند .حالا مهمان ناخوانده هم رسيده بود .موسي گفت: ببيا باهم غذا بخوريم .خيلي حواسش جمع بود . آهسته غذا مي خورد تا من بيشتر بخورم .وقتي خواستم آخرين لقمه را بردارم ، قاشقمبه کاسه خورد .موسي دستم را گرفت و گفت : آروم غذا رو بردار. گفتم: چرا؟ گفت: يکي از دوستامون حساسيت داره ، وقتي قاشق به کاسه مي خوره ناراحت مي شه .خيلي رعايت حقوق ديگران را مي کرد تا مبادا حقي ضايع شود.
                                                                                   راوي : مرتضي مسکار

3ـ توي دهلران که بوديم يک روز بچه ها داشتند در رابطه با جناح چپ و راست حرف مي زدند . آقا موسي داشت نماز مي خواند . وقتي نمازش تمام شد ، رو کرد به بچه ها و گفت: چه خبره؟ اين همه بحث براي چيه؟ گفتيم: آقا اين جا بحث چپ و راسته . موسي با حالت خاصي گفت: بس کنيد توروخدا . اين جا نه چپ معني داره ، نه راست . «اين جا فقط خدا مفهوم داره .»
                                                                           راوي : مهدي طبري (دوست شهيد)

4ـ محمد ، زودتر از موسي شهيد شد . بچه ها نتوانستند پيکرش را به عقب برگردانند و در هورالعظيم جاماند .
به خاطر همين ، موسي خيلي ناراحت بود . بعدها مادر محمد به من گفت: يه روز موسي اومد در خونه ي ما
 وبه من گفت : من مي رم يا محمد رو پيدا مي کنم و ميارم ، يا خودم مي رم پيش اون .
                                                                                         راوي: مادر شهيد

5ـ تو عمليات بدر خيلي از دوستانمان شهيد شده بودند . بعد از عمليات ، موسي خيلي بي قراري مي کرد .
من همچون دوست صميمي ام مهدي عليپور به شهادت رسيده بود ، خيلي ناراحت بودم . موسي وقتي متوجه  ناراحتي ام شد، آمد پيش من و گفت: براي چي ناراحتي؟ نوبت ما هم مي رسه .اين شتريه که در خونه ي همه مي خوابه ؛ حداقل براي مشتاقانش مي خوابه . 
تو عمليات قدس به اتفاق بچه هاي گروه ضربت به شناسايي رفت . با بلم که مي رفتند به سنگر کمين عراقي ها برخوردند . موسي اولين شهيد آن عمليات بود .

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/10 | موضوع: شهید موسی رمضان پور |

نوجواني شهيد محمود پايدار

هم خوب درس مي خواند و هم کار مي کرد.خيلي از هم سن و سالهايش، بدون توجه به اوضاع مالي خوانواده شان، خرج درس هم نمي خواندند. طوري بود که بچه هاي سال دوم – سوم راهنمايي هم مي آمدند مشکلات رياضيشان را پيش محمود حل مي کردند. از هر فرصتي هم براي کمک به اوضاع مالي خانواده، استفاده مي کرد. روزي قرار بود ديوار سنگي براي دبيرستان امير کبير بگذارند. رفته بود خودش را براي آوردن سنگ معرفي کرده بود تا به اين وسيله ، پولي به دست بياورد و کمک خرج ما باشد.
                                                                     منبع:گردان نيلوفر، ص17

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/09 | موضوع: خاطرات نوجواني شهدا |

قصه هاي ميني ماليستي جنگ(قسمت اول)

قصه‌هاي ميني‌ماليستي جنگ از مهدي قزلي در دو جلد کتاب به چاپ رسيد.
اين کتاب‌ها به نام‌هاي امتحان نهايي و آخرين امتحان توسط انتشارات آينده سازان وابسته به اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانش آموزان به چاپ رسيده است.
موضوع اين دو کتاب،‌ خاطرات جنگي در مورد دانش آموزان است.
 
1- چند روز قبل از امتحان‏ها از جبهه مي‌آمد، يك صندلي مي‏گذاشت زير درخت نارنگي وسط حياط، آن چند روز را درس مي‌خواند و با نمره‌هاي خوب قبول مي‌شد. نمره‌هاش هست. تازه با همين وضع توي كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه اميركبير.

2- يك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعايي مي‌كني كه من شهيد نمي‌شم‌؟» از آن به بعد مي‌گفتم: «خدايا! راضي‌ام به رضاي تو.»
خدا راضي بود پسرم پيش او برود و پيش من نماند.

3- شهيد كه شد، دو بسته از وسايلش را فرستادند براي خانواده‌اش. يك بسته وسايل شخصي و يك بسته كتاب‌هاي درسي دبيرستان.

4- شش ماهي بود مي‌رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان‌ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرف‏هايش را نمي‌فهميدم. مي‌گفت: «خمپاره‌ها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن مي‌خوانديم. صداي سوت خمپاره‌اي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاك‌ها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپاره‌ها هم چشم دارند.

5- كتاب‏هايش را جلد كرده بود، با روزنامه. نمي‌خواست بقيه بفهمند او فقط يك محصل است.
بچه‌ها و محصل‌ها را سخت راه مي‌دادند خط مقدم.


6- نوبتش شده بود. بيدارش كه كردند تا برود براي نگهباني، شروع كرد به داد و بيداد. بيچاره حميد كلي جا خورد. آرام‌تر كه شد، از حميد معذرت‏خواهي كرد. گفت خواب امام حسين را مي‌ديده. مي‌خواسته با امام حسين صحبت كند كه حميد صدايش زده.
بلند شد، وضو گرفت و رفت سر پست.
* * *
دم صبح بود كه صداي تيراندازي آمد. همه بلند شدند و ريختند بيرون. سر و صداها كه خوابيد، ديدند خوابيده. با چشم‌هاي باز و رو به آسمان. بچه‌ها مي‌گفتند توي آخرين لحظات گفت: «السلام عليك يا اباعبدا…» اين دفعه واقعا با خود امام حسين صحبت مي‌كرد.

7- از مدرسه برگشته و برنگشته، ديدم مسجد محل شلوغ است. رفتم خانه. نهار مي‌خوردم كه آبجي زهرا با چشم‌هاي خيس آمد داخل.
- علي! نشستي؟ احمد رو بردن!
- كجا؟
- بهشت زهرا.
هنوز يك ماه نمي‌شد. توي مدرسه بغل دست خودم مي‌نشست. نگذاشتم كسي سر جايش بنشيند. گفته بودم جايش را نگه مي‌دارم تا برگردد.
به بهشت زهرا كه رسيدم، ديدم كفش نپوشيده‌ام. از پايم خون مي‌آمد. با پاي خوني رفتم ثبت نام كردم براي جبهه.

8- بغض كرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله مي‌كند و عمليات را لو مي‌دهد.»
شايد هم حق داشتند. نه اروند با كسي شوخي داشت، نه عراقي‌ها. اگر عمليات لو مي‌رفت، غواص‏‌ها - كه فقط يك چاقو داشتند - قتل عام مي‌شدند. فرمانده كه بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.

9- «بچه! اين چه وضعشه؟ صبح مي‌ري هنرستان، بعد مي‌ري معلوم نيست كجا كار مي‌كني، شب‏ها هم كه اين حاج ابوالقاسم مقدس رو ول نمي‌كني توي مسجد. تلف مي‌شي پسر جون! مگه من مادرت نيستم؟ پس چرا حرفم رو گوش نمي‌كني؟»
مثل هميشه رفت جلو و پيشاني مادرش را بوسيد: «جونِ عزيز اگه مي‌دونستم از ته دل اين حرف رو مي‌زني، نه هنرستان مي‌رفتم، نه سركار، نه مسجد خاتم. ولي من مي‌دونم فقط از سر دل‏سوزي اين حرف‌ها رو مي‌زني.»
از وقتي امير شهيد شد، ديگر كسي پيشاني مادرش را نبوسيد.

10- فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت مي‌كرد. وظايف را تقسيم مي‌كرد و گروه‌ها يكي يكي توجيه مي‌شدند. يك دفعه يادش آمد بايد خبري را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچه‌اي بسيجي را توي جمع ديد. گفت: «تو پاشو با اون موتور سريع برو عقب اين پيغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگويد موتورسواري بلد نيستم، ولي فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود كه نتوانست. دويد سمت موتور، موتور را توي دست گرفت و شروع كرد به دويدن. صداي خنده‏ي همه‏ي رزمنده‌ها بلند شد.


11- يك تانك افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوري آن جلو مانده؛ آرپي‌چي‌زن‌ها را صدا زدند.
آن‌قدر شليك كردند كه تانك منفجر شد. پسر كه به خاكريز رسيد، پرسيديم كجا بودي؟
گفت: «ديشب كه رفتيم جلو، خوابم برده بود. تقصير مادرمه؛ از بس به ما زور مي‌كرد سرشب بخوابيم، بد عادت شديم.»

12- داخل كه شديم، ديدم بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بيرون. الان اينجا جلسه‌اس.»
يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: «اين بچه، فرمانده‌ي گردان تخريبه.»

13- كنكور كه داديم، آمد در خانه‌مان و گفت برويم. دستم را گرفت و برد. ثبت نام و بعد هم اعزام. توي منطقه، وقتي پرسيدند كجا مي‌خواهيد برويد، زود گفت: «تخريب».
با آرنج، آرام زدم به پهلويش. از چادر كه بيرون آمديم، گفتم: «ديوونه! چرا گفتي تخريب؟»
گفت: «آخه اينجا نزديك‌تره.»

14- جيب‌هايش را گشتند. فقط يك قرآن، يك زيارت عاشورا و يك عكس كه همگي خوني بودند. غلامرضا 17 سال بيشتر نداشت.

15- ته خاكريز. هركس مي‌خواست او را پيدا كند، مي‌رفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس مي‌افتاد، داد مي‌زد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نمي‌توانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد مي‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».
* * *
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نمي‌دانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».

قسمت دوم




ادامه مطلب
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/07 | موضوع: قصه هاي ميني ماليستي جنگ |

خادم الشهدا(شهيد علمدار)

از اول ازدواج سعي مي کرديم که اکثر کارهاي خانه را اشتراکي انجام دهيم . در بيشتر نمازها مخصوصا نماز صبح به ايشان اقتدا مي کردم . بعد از نماز صبح هم معمولا دعاهاي مخصوص را مي خوانديم . وقتي درسم تمام شد، فرصت هاي شغلي گوناگوني داشتم امّا سيّد خيلي راضي نبود . يک روز وقتي به خانه آمد ، گفتم: آقا مجتبي در اداره ي بنياد شهيد کار پيدا کردم . ديدم در يک سکوت عجيبي فرو رفت . گفتم: قبول مي کنيد يا نه؟ بعد حاجي گفت:  اسم جايي را آوردي که زبانم قاصر است و چيزي نمي توانم بگويم. اشکالي ندارد چون خدمت در بنياد شهيد يکي از برترين کارهاست. حداقل شايد بتواني براي فرزندان و خانواده ي شهدا اندکي خدمت کني و در اين راه قدمي برداري.
                                                                                             (همسر شهيد)

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/07 | موضوع: |

هر چي رهبرمون بگه...كات

عراقي ها گشته و پيداش کرده بودند.آورده بودنش جلوي دوربين براي مصاحبه.قد و قواره اش-صورت بدون مويش-صداي بچه گانه اش-همه چيز جور بود. همان طور که عراقي ها مي خواستند. ازش پرسيدند: قبل از اينکه بيايي جنگ چه کار مي کردي؟ گفت:درس مي خوندم.گفتند:کي تورو به زور فرستاده جبهه؟ گفت: چي داريد ميگيد؟!! قبول نمي کردند بيام جبهه.خودم به زور اومدم.با گريه و التماس.  گفتند:اگر صدام آزادت کنه چه کار مي کني؟گفت: «ما رهبر داريم.هر چي رهبرمون بگه.» فقط همين دوتا سوال را پرسيده بودند که يک نفر گفت:"کات !" باجواب هايش نقشه ي عراقي هارو به آب داد.

                                        منبع:کتاب دانش آموز-آسمان مال آن هاست.ص49
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/06 | موضوع: خاطرات شهدا |

پيامك هاي نيمه شعبان
در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند
ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

به خدا سوگند دنیا را آذین می بندیم اگر لحضه آمدنت را بدانیم ...

-_-_-_-_-_-_  _-_-_-_-_-_-

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...

-_-_-_-_-_-_  _-_-_-_-_-_-

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی............چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن..............خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم نه؛ ولی................................برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام.......................دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

-_-_-_-_-_-_  _-_-_-_-_-_-

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

-_-_-_-_-_-_  _-_-_-_-_-_-


اگر که آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم

-_-_-_-_-_-_  _-_-_-_-_-_-

هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

کاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-


در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند ..... ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

به امید روزی که متن تمام اس ام اس ها یک جمله باشد و آن : مهدی آمد

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

سر راهت در انتظارم ..... برده هجرت صبر و قرارم ...... جز ظهورت ای گل زهرا ..... به خدا حاجتی ندارم
کجایى اى همیشه پیدا از پس ابرهاى غیبت؟

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب انتظار فرج توست
پس بیا و آسمان و زمین را گلستان کن که این خانه ، خانه توست

-_-_-_-_-_-_ _-_-_-_-_-_-

دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست...
به گمانم که کسی می آید!
شاید تو باشی،
ای موعود!
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/04 | موضوع: پيامك هاي مناسبتي |

خاطره از شهيد علمدار(لبخند به ياد ماندني)

 روز تاسوعا ، جهت برگزاري مراسم زيارت عاشورا همراه با سيّد مجتبي و بچّه هاي هيات به نيروي دريايي ارتش ، واقع در شهرستان نوشهر رفتيم . من کنار سيّد نشسته بودم و سيّد هم طبق معمول شال سبزش را روي سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصي مشغول خواندن زيارت عاشورا و مداحي و عرض ارادت به آقا اباعبدالله الحسين (ع) و شهداي کربلا بود . بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبز خود را بر گردن من گذاشت . با تعجّب پرسيدم: اين چه کاري است ؟ گفت: بگذار گردن تو باشد . بعد از لحظه اي ديدم جمعيت حاضر که اکثرا» نظامي بودند بسوي من آمدند و شروع کردند به بوسيدن و التماس دعا گفتن . با صداي بلند گفتم: اشتباه گرفته ايد ، مداح ايشان هستند . امّا سيّد کمي آنطرف تر ايستاده بود و با لبخند به من نگاه مي کرد .         

                                                            راوي:محمد درخشي

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/03 | موضوع: |

خاطرات شهید موسی رمضانپور(قسمت دوم)

1.در همان برخورد اول، هر كسي او را مي ديد عاشق و شيفته اش مي شد. بچه ها مي گفتند پارچه نويس محله وقتي خبر شهادت موسي رو شنيد، اشك مي ريخت و مي نوشت حجله عشق بر ببنديد موسي امد. از او پرسيدند چرا گريه مي كني؟
گفت:شهادت اين پسر دلم رو آتيش زد. هيچ وقت براي كسي اينطوري گريه نكرده بودم.

2. من خودم اهل رفتن به اموزش و اين جور مسايل نبودم. براي همين هم حوصله نداشتم در رابطه با آموزش و يا انتقال تجربياتم به ديگران كاري را انجام بدهم. يك روز موسي امد و با خنده به من گفت:آقا مرتضي! مي دونم تو از ما بزرگتري و بيشتر از ما تو جبهه بودي ولي بيا يه چيزي ازت ياد بگيريم. ما دوست داريم كنارت كه هستيم از تجربه هات استفاده كنيم. ان روز صحبت هاي نرم و منطقي اش تو دلم نشست. آدم را اينطوري به سمت خودش جذب مي كرد.

3. بعضي شب ها كه از سپاه مي آمدم، درست جلوي در حسينيه شهدا، با با بچه ها نگهباني مي دادم. محا استراحت ما هم حسينيه بود. حول و حوش ساعت3 بامداد، تو شبستان بزرگ حسينيه، حال و هواي خاصي حاكم مي شد. اكثر بچه ها بلند مي شدند و نماز شب مي خواندند. صداي زمزمه ي دعا و مناجات و مويه هاي شبانه ي آن ها مثل شب عاشورا شبستان را تماشايي مي كرد. آخر نماز كه مي شد، موسي با صداي محزونش دعا مي خواند و بقيه آمين مي گفتند.

                                                                           راوی : مهدی طبری

4. بارها با بچه ها بحث کرده بود ؛ شما نماز خودتان را بخوانید با من کاری نداشته باشید. ولی آنها به خرجشان نمی رفت .نمازهای موسی تماشایی بود به خصوص نماز صبحش . بچه ها همیشه از حال خوش او در نماز لذت می بردند . برای همین عاشق نماز خواندنش بودند .
                                                                      
5. شهید مجید بهاری بچه ی سلمان شهر بود . اولین باری که موسی را دید با او صمیمی شد . انگار چندسال بود همدیگر  را می شناختند . یک روز به مجید گفتم: چرا با موسی این قدر صمیمی شدی؟
گفت: موسی چهره ی جذابی داره که آدم رو به سمت خودش می کشونه .
                                   

6. یادم هست سال 61، تو گردان امام حسین (ع) بودیم . برای موسی نامه ای آمد که سریع خودش را برای حفاظت از بیت امام معرفی کند. در آن لحظه همه دوست داشتند جای او باشند، ولی موسی انگار نه انگار نامه ای برایش آمده است . بچه ها ازش پرسیدند : چی کار می خوای بکنی؟ گفت: نمی رم . از تعجب هاج و واج به همدیگر نگاه می کردیم. بهش گفتم: اگه من جای تو بودم حتما" می رفتم . موسی خندید و گفت: امام فرمودند؛ جنگ در راس تمام امور قرار  داره . پس من تا زمانی که تو جبهه هستم ، طبق فرمایش امام عمل می کنم .وقتی جنگ تموم شد، می رم خدمت امام وظیفمو انجام می دم.
                                                                        راوی :مرتضی مسکار

7.خیلی امام را دوست داشت؛اصلا" کشته مرده ی امام بود . بعضی وقت ها که به او می گفتم جبهه نرو، می گفت: ما پیرو امامیم . تا امام نگه، دست از جبهه نمی کشیم . یک روز گفتم: باید ازدواج کنی . گفت: نه ! می خوای منو مثل شهید علیپور ، داماد 40 روزه کنی . تازه ، من اگه الان برم و اتفاقی برام بیفته یک نفرم ، تو کمتر ناراحتی می کنی اما اگه ازدواج کنم ، می شیم دوتا . بچه هم که بیاد تو باید برای سه نفر ناراحتی کنی نه! هروقت جنگ تموم شد باهم می ریم خواستگاری . از جوابش ناراحت شدم و گفتم: نمی شه که همیشه جبهه باشی .من هم مادرم ! آرزو دارم . وقتی دید من ناراحت شدم ، گفت : باشه ! این دفعه که رفتم ، تو یه دختر خوب و مومن  رو انتخاب کن ، اگه برگشتم ازدواج می کنم . خیلی خوشحال شدم و زود موضوع را با خواهرشش درمیان گذاشتم . او هم قبل  از اینکه موسی برود یکی از دوستانش را پیشنهاد کرد .خود موسی رفت تحقیق کرد.  بعد از تحقیق گفت: خانواده ی خوب و مومنی هستن ، مشکلی نیست . وقتی از جبهه اومدم عروسی می کنم . رفت و دیگر برنگشت .
                                                                          راوی :مادر شهید

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/01 | موضوع: شهید موسی رمضان پور |

ختم جمعي قرآن كريم در نيمه شعبان

بسم رب المهدي(عج)

با سلام خدمت دوستان عزيز.

چند وقتي بود كه خيلي دوست داشتم يه ختم جمعي قرآن تو وبلاگم ايجاد كنم. انشالله با توكل بر خدا و به بركت اين ماه  بتونيم يه ختم قرآن در روز نيمه شعبان ايجاد كنيم.(البته اگر تعداد به30 نفر برسد يك ختم قرآن و اگر استقبال بيشتري شود ختم قرآن بيشتري انجام ميدهيم.)

پيشنهاد: قرآن با معني خوانده شود(اختياري)

نيت:

* سلامتي و ظهور هر چه سريع تر امام زمان ( عج )

*شادي روح امام و شهدا و  سلامتي رهبر عزيزمون

*اتحاد و يك دلي و صميميت بين قلب هاي مردم كشور خوبمون ايران به بركت قرآن كريم و امام زمان ( عج ).

*آرامش و صفاي  دلامون با تلاوت آيه هاي پر بركت قرآن و ذكر و ياد خداوند.

*و نيت شخصي هر شركت كننده.

ضمنا  آدرس وبلاگ ، پست الكترونيك و...  خود را جهت اطلاع جزء مورد نظر در قسمت نظرات قرار دهيد.

 اگر وبلاگ يا پست الكترونيك  نداريد منتظر پاسخ مدير وبلاگ در قسمت نظرات همين پست باشيد.

يا همچنين اگر در ياهو آنلاين بودم(سمت چپ وبلاگ،ارتباط با مدير وبلاگ) اين طريق مي توانيد به ما اطلاع بديد

زمان پايان نام نويسي 3روز قبل از نيمه شعبان.(به پايان رسيده است)

 انشالله در روز نيمه شعبان همه دوستان باهم يه ختم قرآن را انجام مي دهيم.

دقت كنيد كه تلاوت قرآن در روز نيمه شعبان شروع و خاتمه  مي يابد(در همان روز ختم قرآن انجام مي شود)

التماس دعا...

ختم قرآن

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/05/01 | موضوع: ختم قرآن |

دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی