|

مرد بزرگي بود. رحيم افتخاري را مي گويم شب عمليات بود و چيزي به آغاز عمليات نمانده بود . والفجر۸ در پيش رو بود و مادر منطقه عملياتي نشسته بوديم . اروندرود با صدايي آرام و يكنواخت از كنارمان مي گذشت . هركس در گوشه اي محفلي پنهاني و پرسوز ساخته و باخداي خود غرق راز و نياز بود . رحيم كنار رود خلوت كرده وآرام نشسته بود . من مراقبش بودم . همه دوستش داشتند از روحيه بالايي برخوردار بود ، قيد دنيا را زده بود . دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشد . با خودم گفتم " چه به هم مي آيند رحيم و اروند هر دو عميق و آرامند " .
آرام طوري كه رحيم متوجه نشود و مزاحم او نباشم خودم را بي صدا به او نزديكتر كردم . باد در سوله ها مي پيچيد . با خودم گفتم : گويا باد هم براي شروع عمليات بي تاب است . رحيم متوجه من شد و آن نگاه آرام اش را به صورتم پاشيد و گفت :مي توانم زحمتتان دهم ؟يك ورق كاغذ مي خواهم .
تعجب كردم : كاغذ براي چه ؟ " مي خواهم وصيتي بنويسم " پرسيدم :رحيم جان !مگر وصيت نامه ات را ننوشتي ؟ گفت :نوشته ام ، اما مطلبي را مي خواهم به آن اضافه كنم . ورق كاغذي گير آوردم و برگشتم پيش او . او زير نور نقره اي رنگ ماه كنار اروند نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
"وصيت مي كنم كه از پسر كوچكم كه نام مبارك حضرت رضا ، غريب الغربا را برايش انتخاب كرده ام مواظبت كنيد ..." رحيم نوشته اش راخوب تماشا كرد . نمي دانم آن هنگام به چه نيتي نوشته خود را پاره كرد و روي اروند پاشيد و رود تكه هاي نامه رحيم را با خود برد ! پرسيدم : داري چه كار مي كني آقارحيم ؟ چرا پاره كردي ؟ گفت : ديگه لازم نيست !
صدايش صداي رحيم هميشگي نبود .صدايش از عالم ديگري بر مي خواست . لحظه اي بعد در حالي كه هر دو كنار هم نشسته بوديم ، رحيم عكسي را از جيبش بيرون كشيد : " ببين عكس پسرم رضاست " عكس را گرفتم و در روشنايي ان شب نيلي تماشايش كردم . چقدر شبيه پدرش بود .من غرق در تماشاي عكس بودم . ديده كه چرخاندم ،رحيم را ديدم كه اشكي به پهناي صورتش جاري بود و با خود زمزمه مي كرد " يارضا ياشهادت ، يا رضا يا شهادت " رحيم عكس را از من گرفت و در ميان بهت و حيرت من پاره اش كرد و روي اروند پاشيد .
پرسيدم : چه كار كردي رحيم جان ! آرام و عميق جوابم داد " احساس مي كردم رضا مانع معامله من و خدايم شده ، حالا ديگر اروند هم شاهد است كه بين من و خدايم هيچ مانعي نيست . من از رضايم گذشتم تا رضاي خدا را خريده باشم " .
اشك در ديدگانم نشسته بود . جلو رفتم و رحيم را در آغوش كشيدم . آرام ناليدم : براي من هم دعا كن رحيم جان . دعايم كن . لبخندي زد : محتاج دعائيم ... ماه تكه ابر كوچك خاكستري را كنار زد و صورت مهربان رحيم را سير تماشا كرد . شايد ماه هم مي دانست كه فردا رحيم روي زمين نخواهد بود ! در عملياتي كه همان شب انجام شد ، رحيم آن بسيجي عاشق به ديار باقي پركشيد و جاودانه شد .
رحيم افتخاري : متولد ۲۰ تير ۱۳۴۱ - شهادت ۲۵ بهمن ۱۳۶۴- عمليات والفجر ۸
برگرفته از كتاب باغ شقايق ها
|