تبليغاتX
همسفر عشق



شهیدی که امام زمانش را ملاقات کرد...

شهيد مهندس «مصطفي ابراهيمي مجد»، فرزند احمد در سال 29/7/1333 در تهران ديده به جهان گشود. وي در سال 26/6/1360در منطقه عملياتي دارخوين به شهادت رسيد. پيكر مطهر اين شهيد در گلزار شهداي بهشت زهرا ( س ) تهران در قطعه 24رديف 95شماره 24 به خاك سپرده شد. نكته اي كه اين شهيد را از ساير همسايگانش در بهشت زهرا متمايز مي نمايد جمله اي است كه بر سنگ مزار او حك شده است:«اينجا خانه شهيدي است كه به انتظار قيام مولايش آرام گرفته است.»
علت نگارش اين جمله را بايد در وصيتنامه بجا مانده از اين شهيد جستجو كرد. متن كامل وصيتنامه مزبور به اين قرار است:

بسمه تعالي
استغفرالله ...
(متن عربي دعاي مشلول)
من مصطفي ابراهيمي مجد دعاي فوق را كه در زيارت حضرت صاحب الامر آمده تا به انتها جزو اعتقاد خود دانسته و اين زيارت را به اين جهت بيشتر متذكر شدم چون در انتهاي دعا امام عصر(عج) را شاهد و گواه بر شهادتين خود مي گيرم و از شما مي خواهم كه دعاي فوق را خوانده و در آنجا من شهادتين را بطور كامل پذيرفته ام و علت ذكر نكردن فقط به خاطر طولاني شدن وصيت نامه است .
اشهدك يا مولاي اني اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان محمد عبده و رسوله لا حبيب الا هو و اهله و اشهدك يا مولاي ان عليا اميرالمومنين حجه و الحسن حجه و علي بن الحسين حجه و محمد بن علي حجه و جعفر بن محمد حجه و موسي بن جعفر حجه و محمد بن علي حجه و الحسن بن علي حجه فاشهدانك حجه الله انتم الاول و الاخر .
الي آخر و سپس سلام بر نائب الامام الخميني بزرگ و سلام بر شما همه بندگان پاكباز خدا و سلام بر شما شهيدان راستين اسلام .
برادران و خواهران در اين زمان رحمت خدا به تمامي بر ما نازل گشته و در اين روزها خداوند بزرگترين لطف را بر ملت ما كرده است و اسباب و مرگ لقاء خود را براي ما فراهم ساخته است و مبادا كه غافل باشيد . خدايا تو را شكر مي كنم كه عشق حضرت مهدي ( عج ) را در دل من جاي دادي و خدايا تو را شكر مي كنم كه مرا به زيور ايمان آراستي و قبل از هر چيز لازم است از آنان كه واسطه كسب معارف الهي من بوده اند از خدا براي اين بزرگواران طلب اجر و علو مقام كنم و اينان بودند كه قلب مرا روشن ساختند تا توانستم كلام پاك و گوهر بار امام امت خميني بزرگ را با تمام وجود دريابم كه چه بسا ديگران را در درك كلام او عاجز ميدانم. خدايا اين بزرگوار را براي مردم شيعه نگهدار باش .
بگذاريد بعد از مرگم بدانند كه همانطور كه اساتيد بزرگمان مي گفتند نوكر محال است صاحبش را نبيند من نيز صاحبم را ، محبوبم را ديدار كردم اما افسوس كه تا اين لحظه كه اين وصيت را مي نويسم ، ديدار مجدد او نصيبم نگشت. بدانيد كه امام زمانمان حي و حاضر است و او پشتيبان همه شيعيان مي باشد. از ياد او غافل نگرديد. ديگر در اين مورد گريه مجالم نمي دهد بيشتر بنويسم و تا اين زمان ديدار او را براي هيچكس نگفتم مبادا كه ريا شود و فقط كه ديگر مي گويم كه از آن ديدار به بعد چون ديگر تا اين لحظه او را نديده ام تمام جگرم سوخته است . و اكنون به جبهه مي روم تا پيروزي اسلام را نزديك سازم و راه را جهت ظهور آن حضرتش باز سازم و اميدوارم كه آن حضرت حكومتش را در زمان حياتم ببينم ( وان حال بيني و بينه الموت ) و خدايا اگر مرگ بين من و او حائل شد مرا از قبر خارج ساز، هنگاميكه ظهور آن حضرت انجام گرفت در حاليكه كفن بر تن دارم و ...
( دعا [ي مشلول] را در ابتدا نوشته ام ) .
باري برادران مي روم براي پيروزي و اگر در اين راه شهادت بالهايش را گشود و مرا همراه خود به پرواز درآورد چه خوب و نيكوست . و مادر با تو مي گويم مادر : از اينكه فرزندي را به پيشگاه خدا تقديم داشتي رنجور و غمين مباش بلكه شاد و سراپا سرور باش مادر تو بر گردن من حقهايي داشتي و نيز تو پدر متاسفم از اينكه حقوق شما را آن چنانكه خدا بر من فرار داده بود نتوانستم انجام دهم مرا ببخشيد و از خدا بر من طلب عفو كنيد و نيز بخواهيد كه هر كس كه بر گردن من حقي داشته كه نتوانسته ام ادا كنم مرا ببخشيد و اما مادر بر گردن تو حقي را مي گذارم و آن اين است كه اگر من شهيد شدم كه خود را لايق شهادت نمي دانم بلكه بايد بگويم مرگ يا اجري به سراغ من آمد مادر چون تو روزي آرزو داشتي كه من ازدواج كنم و امر خدايي را انجام اهم ولي تاكنون اينطور نشده بعد از مرگم به جاي آنكه گريه و زاري كني كارت عروسي تهيه كن در يك طرف اسم و در يك طرف ديگر نام شهادت را بنويس و مانند ديگر كارتهاي عروسي و كاملا شبيه به آنها با كلمات سرور و شادي زينت بده و براي آشنايان و دوستان بفرست و آنها در جشن اين موهبت الهي كه نصيب من و تو شده دعوت كن و با شيريني و شربت از آنها پذيرايي كن .
مادر اشك را برچشم تو هيچكس نبايد ببيند زيرا هر قطره اشك ما چون دشمن اسلام را شادمان مي كند پس گريستن در اين مورد امري است ناشايست . مادرم از اينكه شير پاكت را حلالم كردي متشكرم و از اينكه چنين فرزندي داشتي سرافراز باش و لباس سرور به تن كن .
شما برادران و خواهرانم : فرزندانتان را به عشق مهدي ( عج ) آشنا سازيد و آنان را براي جهاد در راه آن حضرت هميشه آماده نگهداريد .
والسلام


http://www.ajel-farajah.blogfa.com
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/28 | موضوع: زندگي نامه هاي شهدا |

دانلود قسمت کوتاهی از نمایش در شلمچه(سال 88)

قسمت کوتاهی از نمایش زیبا در شلمچه

شلمچه88

شادي روح شهدا صلوات

دانلود بافرمت3gp

حجم:۱۸۹۴kb

التماس دعا...

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/24 | موضوع: نواها و نماهنگ ها |

دانلود قسمتی از فیلم راهیان نور(شلمچه) سال87

 قسمتی از فیلم راهیان نور(شلمچه) سال87

شلمچه خلاصه ي عشق است و قطعه اي از بهشت

شادي روح شهدا صلوات

دانلود با فرمت3gp

حجم:3687kb

التماس دعا...

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/23 | موضوع: نواها و نماهنگ ها |

دانلود صحبت هاي زيباي راوي در منطقه جنگي طلائيه(سال 87)

صحبت هاي زيباي راوي در منطقه جنگي طلائيه(سال 87) به صورتmp3

البته به دليل وزش باد شديد در اين منطقه صدا كمي نامفهوم است

و به دليل حجم زياد، از درج فايل تصويري منصرف شدم.

شادي روح شهدا صلوات

دانلود با حجم14928kb

التماس دعا...


نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/22 | موضوع: نواها و نماهنگ ها |

قصه هاي ميني ماليستي جنگ(قسمت چهارم*آخر)

1- شمردم. يك، دو، سه... سيزده، چهارده. چهارده تا تير خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توي حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خوني بود. انگشتهايش هم.

2- فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت: «امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچ‌كس چيزي نگفت.
همه‌مان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن. آنقدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همين خنده‌ها هم شروع كرد روضه امام حسين خواندن. اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه. آن شب خط، خيلي زود شكست.

3- مهمات مي‌بردم. چند نفر توي جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوي شير مي‌دهد. نمي‌ترسيد از جنگ؟» خنديدند و به جاي كرايه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقي‌ها روي جاده ديد دارند، بد جوري مي‌زنند.
چراغ خاموش يعني ته دره. يعني خط بدون مهمات. يكي گفت:« حاجي ناراحت نباش.» چفيه سفيد رنگش را انداخت روي دوشش. جلوي ماشين مي‌دويد كه من ببينمش تا بدون چراغ برويم. خمپاره‌اي آمد و او رفت. يكي ديگرشان آمد جلوي ماشين دويد. خمپاره‌اي آمد. او هم رفت. وقتي رسيديم خط همه‌شان پشت ماشين كنار مهمات خوابيده بودند. با لبخند و چشمهاي باز.

4- فرمانده سرشان داد مي‌زد. شانزده، هفده ساله بودند. دو نفري رفته بودند يك كيلومتر جلوتر درگير شده بودند، ناامن كرده بودند ولي موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه‌هاشان را بياورند. فرمانده سرشان داد مي‌زد. مي‌گفت: «شما كه لياقت نداشتيد، نبايد مي‌رفتيد.» بقيه ولي تحسين‌شان مي‌كردند. جرأت‌شان را مخصوصاً.
شب كه شد غيبشان زد نزديك سحر ديديم دو نفر مي‌آيند سمت خاكريز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آويزان است. شانزده، هفده ساله به نظر مي‌رسيدند.

5- بلند قد و هيكلي. هميشه وقتي به او مي‌رسيدم، مي‌گفتم: «تو با اين هيكلت خيلي تابلويي، آخرش هم سيبل مي‌شي!» گذشت تا عمليات فاو. از رودخانه كه گذشتيم خورديم به سيم خاردارهاي حلقوي. دشمن آتش مي‌ريخت. نزديك بود قتل عام بشويم كه ديدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتيم ديدم يك نفر خودش را انداخته روي سيم خاردار. بلند قد و هيكلي. از عمليات كه برگشتيم روي همان سيم خاردارها تابلو شده بود. مثل يك سيبل سوراخ سوراخ.


ادامه مطلب
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/21 | موضوع: قصه هاي ميني ماليستي جنگ |

خاطرات شهيد مهدي معلم کلايي(قسمت دوم)

1ـ مهدي ساعتي داشت که زنگ مي زد . خواهرش فاطمه هم آن ساعت را خيلي دوست داشت . هميشه از دستش مي گرفت و با آن بازي مي کرد . يک شب که از مسجد آمده بود، فاطمه گفت: " داداش ساعتو مي دي زنگ بزارم؟"مهدي گفت: الان نمي دونم کجاست . وقتي رفتم مسجد وضو بگيرم ، ديدم تو دستم نيست . بعد از شهادتش فهميديم همان شب جلوي در مسجد، زني با يک بچه جلويش را گرفتند و از او کمک خواستند .مهدي پولي که توي جيب نداشت ، ساعت دستش را درآوردو گرفت: اينو بگير بفروش با پولش براي خودت و بچه ات غذا تهيه کن
راوي : مادر شهيد


2ـ تازه از جبهه آمده بود . خيلي خوشحال بودم . مدت ها بود که او را نديده بودم .
ساکش را گوشه ي آشپزخانه گذاشت . هنوز چند روزي از مرخصي اش نگذشته بود که ديدم با عجله آمد به منزل ومشغول بستن ساکش شد . گفتم: مهدي چه خبره؟ مي خواي برگردي؟ لبخندي زد و گفت: آره ! مگه نشنيدي ؟ امام فرمان حمله داده ، بايد برم .
راوي :مادر شهيد

3ـ شوخي هاي آقا مهدي هم بامزه بود ، هم منحصر به فرد . از مجموعه نوارهاي استاد انصاريان ، يک نوار گلچين از مصيبت ها ، روايت ها و احاديث ضبط کرده بود .
يک روز همه ي بچه ها را جمع کرد و گفت: بياين اين نوار آقاي انصاريان رو گوش کنيم ، بريم تو حال .اين ديگه آدم رو منفجر مي کنه . تبليغاتش گرفت و خيلي از بچه ها جمع شدند تا نوار گلچين شده اش را گوش کنند .
واقعا" هم جالب بود و بيشتر بچه ها را به فکر فرو برد .آقا مهدي وقتي ديد حواس همه ي بچه ها به نوار است، شيطنتش گل کرد . يواشکي رفت نوار را خاموش کرد و از چادر پريد بيرون . چون مي دانست اگر بماند ، بچه ها حسابش را خواهند رسيد .
راوي :مرتضي مسکار (دوست شهيد)

4ـ آقا مهدي و علي رجبي يک دوربين آرپي جي را از عراقي ها به غنيمت گرفته بودند .حدود 40 روز طول کشيد تا آنها بتوانند دوربين را طوري تنظيم کنند که در شليک به هدف ، احتمال خطا را به صفر برسانند . يک بار توي مانور ، آرپي جي را آوردند . کارش زياد خوب نبود . آقا مهدي بعد از شليک چند گلوله حوصله اش سر رفت و به مازندراني گفت: "و چي چيه؟" دوربين را را از روي آرپي جي درآورد و به گوشه اي انداخت و بدون آن شروع کرد به زدن .
هنگام شليک آن قدر دقت مي کرد که مبادا آن را هدر دهد . مي گفت: گلوله ي بيت المال رو هدر دادن ، گناه داره .

مردم از جيره شون مي زنن تا اينارو براي ما بفرستنف نبايد حرومشون کرد .

راوي :مرتضي مسکار

5ـ مجروح که شد ، امد خانه مدتي استراحت کند . برايش تشک پهن کردم تا روي آن دراز بکشد .

ولي هربار که از اتاق بيرون مي رفتم ، تشک را جمع مي کرد و روي فرش مي خوابيد .مي گفتم: مهدي جان ! تو زخمي هستي ، نبايد روي زمين بخوابي ! مي گفت: مامان ! دلم نمياد بچه ها تو جبهه رو زمين مي خوابن، من اينجا روي تشک بخوابم؟
راوي :مادر شهيد

                            منبع:كتاب نردبان شهادت

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/20 | موضوع: خاطرات شهدا |

خاطرات شهيد مهدي معلم کلايي(قسمت اول)

1ـ لحظه ي تحويل سال که مي شد ، همه با لباس نو دور سفره ي هفت سين مي نشستيم ، ولي مهدي با همان لباس هاي قديمي اش مي آمد . پدر و مادرمان ناراحت مي شدند و مي گفتند: مهدي ! چرا لباس هاي نو رو نمي پوشي؟سرش را پايين مي انداخت و به آرامي مي گفت:" همين لباس ها خوبه ". بعدها فهميديم لباس هاي نو را به افراد محتاج هديه مي داد . اين کار هرسالش بود .
راوي : برادر شهيد

2ـ از همان کودکي مهدي و برادرش محمد، که يک سال از او کوچک تر بود، کنار پدرشان مي ايستادند و نماز مي خواندند . بعضي وقت ها هنگام نماز خواندن ، زيرچشمي به هم نگاه مي کردند و مي خنديدند . نماز که تمام مي شد ،پدرش با عصبانيت يک پس گردني به مهدي مي زد و يکي به محمد و مي گفت: بچه جان ! آدم که موقع نماز نمي خنده بعدها طوري شد ه بود همين آقا مهدي اشکال ما را در نماز مي گرفت .
راوي : مادر شهيد

3ـ خيلي به تيراندازي علاقه داشت . براي خودش تفنگ بادي خريده بود .چند روزي که گذشت ديدم پرتغال ها پوسيده شده و به زمين افتاده است . به او گفتم : مهدي جان ! چرا اين کار رو کردي ؟ اينا برکت خداست .دستپاچه شد و گفت: من نکردم . م که مي دانستم کار، کار اوست گفتم: به جز تو کسي تو خونه تفنگ بادي نداره .خنديد و و در رفت . ولي ديگر دست به چنين کاري نزد . بعدها که از دوستانش شنيدم تو جبهه تيرش خطا نمي رفت به ياد اين شيطنت در نوجواني اش مي افتادم .
راوي : مادر شهيد

4 ـ گاهي اوقات غروب ها با هم مي رفتيم مسجد . اگر توي راه فقيري را مي ديد ، به هر طريق ممکن به او کمک مي کرد . اگر لباسش خوب نبود ، لباس مي داد . اگر پول نداشت به او پول مي داد . اگر احساس مي کرد گرسنه است برايش غذا تهيه مي کرد . يک بار وقتي به فقيري پول خرد دادم ، گفت: آدما معمولا" وقتي فقيري رو مي بينن ،دست تو جيبشون مي کنن و بهش پول خرد مي دن . چه اشکالي داره يه بارم که شده به جاي پول خرد ، اسکناس بدن؟
راوي : برادر شهيد

5ـ يک روز ديدم با مشتي پر از سنگ مرمر به خانه آمد . کنار چاهي که در وسط حياط بود ، نشست و يکي يکي آن ها را به داخل چاه انداخت و گفت: " اينا رو از بچه ها بردم ." با تعجب گفتم: مهدي ! توهم ؟ تو که اهل بازي با سنگ مرمر نبودي؟ خنديد و گفت: آخه صبح تا غروب کارشون شده تو کوچه با اينا بازي کردن ! درس و مشق رو به کلي گذاشتن کنار . اينا بايد به فکر درسشون باشن .
راوي : مادر شهيد

                                                                             منبع:كتاب نردبان شهادت

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/17 | موضوع: خاطرات شهدا |

شرط بندي حلال

خاطره از شهيد سيد مجتبي علمدار

جمعه ها در مسجد امام حسن مجتبي (ع) دعاي ندبه توسط آقا سيّد با آن صداي زيبايش برقرار بود بيشتر جمعه ها بعد از خواندن دعا براي فوتبال به محله ي بخش 8 مي رفتيم و آقا سيّد با اينکه از درد پايش در ناحيه ي زانو رنج مي برد ، امّا با علاقه و خيلي جدّي فوتبال بازي مي کرد .در يکي از روزها پيش از بازي فوتبال ، سيّد بچّه ها راجمع کرد و گفت : که بازي خشک و خالي صفايي ندارد، حتما" بايد شرط بندي باشد . يکي از بچّه ها گفت:"آقاسيّدشرط بندي؟!از شما ديگر انتظار نداشتيم ." آقا سيّد خنده اي کرد و گفت: "شرط بندي حلال! " بعد آقا سيّد فرمودند:" هر تيمي که بازنده شد براي تيم برنده بايد نفري صد تا صلوات بفرستد ."و از آن پس هرگاه بازي برگزار مي شد ، يا صلوات دهنده بوديم يا صلوات گيرنده .

                                                                                          راوي:محمد پاشايي

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/14 | موضوع: خاطرات شهدا |

شهيد محمودي

شهيد محمودي : نام خليل ، متولد ۲۴ دي ۱۳۴۷ ، شهادت ۱۹ فروردین ۱۳۶۴ ؛محل تولد تبريز

خليل در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد. دوماهه بود كه به بيماري سختي دچار شد . والدينش نذر كردند كه اگر او زنده بماند او را غلام حضرت عباس كنند و خليل به لطف خدا زنده ماند . از همان كودكي عشق به خدا و قران در او هويدا بود .نوجواني بيش نبود كه جنگ شروع شد و او چهارو نيم سالا از زندگيش را در جبهه گذراند و در عمليات بدر به درجه جانبازي نائل آمد ، اما حتي جانباز بودن او را خانه نشين نكرد . وي بعد از حضور در عمليات هاي بدر ، والفجر ۸ ،كربلاي ۴ و كربلاي ۵ عاقبت درعمليات كربلاي ۸ در هنگام خنثي كردن مين كربلايي شد .

مادر شهيد مي گويد :

"براي آخرين مرخصي به خانه آمده بود .حال غريبي داشت .هيچ وقت اورا چنين غمگين نديده بودم . آسمان نرم نرمك مي باريد دل اسمان هم همچون دل خليل گرفته بود . سكوت در اتاق زوزه مي كشيد . آرام از خليل دور شدم . وقتي برگشتم ،خليل دم پنجره گريه مي كرد . جلو رفتم :خليل ! عزيز مادر چه خبر شده ؟ هيچ نگفت . دوباره پرسيدم : خليل جان ! دلت گرفته ؟ چرا اين بار اين همه غريبي مي كني ؟ چرا حرف دلت را به من نميزني ، لااقل چيزي بگو .

آرام برگشت و نگاهش را به من دوخت و پرسيد : مادر تورا به خدا راستش رو بگو حلالم نكرده اي ؟ يكه خوردم براي چي ؟ من كه جز خوبي از توچيزي نديدم . با صدايي كه آسماني بود و گويي از وراي اين زمين خاكي مي وزيد گفت : آخر چندين بار تا پاي شهادت رفته ام ولي شهيد نشده ام !

درست بعد از ۲۸ روز از آن جريان، در عمليات كربلاي ۸ هنگام خنثي كردن مين ، در سحري كه به بوي خون شقايق ها متبرك بود ملكوتي شد ."

خوشا به حال شهيدان كه اين چنين به سوي معبودشان شتافتند .

فیالیتنی کنت معکم فافوز معکم.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/09 | موضوع: خاطرات نوجواني شهدا |

شهادت از ديدگاه امام خامنه اي
آن روزها دروازه‌ای برای شهادت داشتم و حالا معبری تنگ، هنوز برای شهیدشدن فرصت هست؛ دل را باید صاف كرد. پروردگارا مرگ مرا جز شهادت در راه خودت قرار نده.

ابهت و اقتدار معنوی نظام اسلامی و ملت مسلمان ایران در برابر چشم قدرتهای بزرگ جهانی از همین شهادت‌ها فاش می‌شود.

آنچه كه ما باید به آن افتخار كنیم رسم شهادت و سنت الهی مرگ در راه خداست كه در نظام اسلامی احیاء گردید.

شهادت برای ما و تمامی مجاهدان راه اسلام و انقلاب بهترین سرانجام و یك آرزو محسوب می‌شود.

روحیه‌ی شهدا باید پیوسته در كار و تحصیل خانواده‌های معظم آنان جلوه‌گر باشد.

عزت امروز اسلام و مسلمین ثمره‌ی خون شهدای عزیز و پاداش دنیایی آنها است.

شهادت خلعت ذیقیمتی است كه خدای متعال بر تن خاصان می‌پوشاند.

زمان به جز خون شهیدان همه چیز را كهنه می‌كند.

شهادت بالاترین مزد جهاد فی‌سبیل‌الله ا

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/08 | موضوع: |

طراحي قالب سفارشي وبلاگ بي قرار زهرا
سفارش پذيرفته مي شود
براي مشاهده به وبلاگ بي قرار زهرا مراجعه كنيد


برچسب‌ها: قالب سفارشي وبلاگ بي قرار زهرا
نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/06 | موضوع: طراحي قالب بلاگفا |

هديه كوچيك

مي گفت:«مي خوام يه هديه بفرستم جبهه، به خاطر كوچيكيش كه رد نمي كنيد؟»

همه همديگر را نگاه كردند، گفتند: نه، قبول مي كنيم، حالا چي هست هديه ات؟

به نوجوان سيزده، چهارده ساله اي اشاره كرد و گفت:

«پسرم»

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/06 | موضوع: خاطرات شهدا |

جمعه يعني انتـــــــظار آفــــــتاب
جمعه يعني يک بغــــل دلواپسي

جمـــعه يعني گــــريه‌هاي بي‌کسي

جمعه يعني روح سبـــز انتـــظار

جمعه يعني لحــــظه‌هاي بي‌قــرار

بـي‌قـــــرار بي‌قـــــراري‌هاي آب

جمــعه يعني انتــــــــظار آفــــتاب

جمعه يعني ندبه‌اي در هجر دوست

جمعه خود ندبه‌گر ديــدار اوست!

جمعه يعني يک کـــــوير بي‌قرار

از عطش سرخ و دلش در انتظار

انتــــظار قطـــــره باران عشــق

تا فروشويد غم هجــران عشــــق

جمعه يعني بغــض بي‌رنگ غـزل

هـــق هــق باراني چنــگ غـــزل

زخمه‌اي از جنس غم بر تار دل

تا فرو شويَد غـــــم هجــــران دل

جمعه يعني روح سبــز انتـــظار

جمعه يعني لحــظه‌هاي بـي‌قـــرار

بـــي‌قرار بي‌قـــــــراري‌هاي آب

جمعه يعني انتـــــــظار آفــــــتاب

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/05 | موضوع: اشعاری پیرامون انتظار |

شهيدان را شهيدان مي‌شناسند!

رحيم افتخاري

مرد بزرگي بود. رحيم  افتخاري را مي گويم شب عمليات بود و چيزي به آغاز عمليات نمانده بود . والفجر۸ در پيش رو بود و مادر منطقه عملياتي نشسته بوديم . اروندرود با صدايي آرام و يكنواخت از كنارمان مي گذشت . هركس در گوشه اي محفلي پنهاني و پرسوز ساخته و باخداي خود غرق راز و نياز بود . رحيم كنار رود خلوت كرده وآرام نشسته بود . من مراقبش بودم . همه دوستش داشتند از روحيه بالايي برخوردار بود ، قيد دنيا را زده بود . دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشد . با خودم گفتم " چه به هم مي آيند رحيم و اروند هر دو عميق و آرامند " .

آرام طوري كه رحيم متوجه نشود و مزاحم او نباشم خودم را بي صدا به او نزديكتر كردم . باد در سوله ها مي پيچيد . با خودم گفتم : گويا باد  هم براي شروع عمليات بي تاب است . رحيم متوجه من شد و آن نگاه آرام اش را به صورتم پاشيد و گفت :مي توانم زحمتتان دهم ؟يك ورق كاغذ مي خواهم .

تعجب كردم : كاغذ براي چه ؟ " مي خواهم وصيتي بنويسم "  پرسيدم :رحيم جان !مگر وصيت نامه ات را ننوشتي ؟ گفت :نوشته ام ، اما مطلبي را مي خواهم به آن اضافه كنم . ورق كاغذي گير آوردم و برگشتم پيش او . او زير نور نقره اي رنگ ماه كنار اروند نوشت :

بسم الله الرحمن الرحيم

"وصيت مي كنم كه از پسر كوچكم كه نام مبارك حضرت رضا ، غريب الغربا را برايش انتخاب كرده ام مواظبت كنيد ..." رحيم نوشته اش راخوب تماشا كرد . نمي دانم آن هنگام به چه نيتي نوشته خود را پاره كرد و روي اروند پاشيد و رود تكه هاي نامه رحيم را با خود برد ! پرسيدم : داري چه كار مي كني آقارحيم ؟ چرا پاره كردي ؟ گفت : ديگه لازم نيست !

صدايش صداي رحيم هميشگي نبود .صدايش از عالم ديگري بر مي خواست . لحظه اي بعد در حالي كه هر دو كنار هم نشسته بوديم ، رحيم عكسي را از جيبش بيرون كشيد : " ببين عكس پسرم رضاست " عكس را گرفتم و در روشنايي ان شب نيلي تماشايش كردم . چقدر شبيه پدرش بود .من غرق در تماشاي عكس بودم . ديده كه چرخاندم ،رحيم را ديدم كه اشكي به پهناي صورتش جاري بود و با خود زمزمه مي كرد " يارضا ياشهادت ، يا رضا يا شهادت " رحيم عكس را از من گرفت و در ميان بهت و حيرت من  پاره اش كرد و روي اروند پاشيد .

پرسيدم : چه كار كردي رحيم جان ! آرام و عميق جوابم داد " احساس مي كردم رضا مانع معامله من و خدايم شده ، حالا ديگر اروند هم شاهد است كه بين من و خدايم هيچ مانعي نيست . من از رضايم گذشتم تا رضاي خدا را خريده باشم " .

اشك در ديدگانم نشسته بود . جلو رفتم و رحيم را در آغوش كشيدم . آرام ناليدم : براي من هم دعا كن رحيم جان . دعايم كن . لبخندي زد : محتاج دعائيم ... ماه تكه ابر كوچك خاكستري را كنار زد و صورت مهربان رحيم را سير تماشا كرد . شايد ماه هم مي دانست كه فردا رحيم روي زمين نخواهد بود ! در عملياتي كه همان شب انجام شد ، رحيم آن بسيجي عاشق به ديار باقي پركشيد و جاودانه شد .

 رحيم افتخاري : متولد ۲۰ تير ۱۳۴۱ -  شهادت ۲۵ بهمن ۱۳۶۴- عمليات والفجر ۸

 برگرفته از كتاب باغ شقايق ها

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/04 | موضوع: زندگي نامه هاي شهدا |

خاطرات طنز جبهه(صداي خروس ، سگ ، الاغ...)

صداي خروس ، سگ ، الاغ...
شلمچه بوديم! شيخ اکبر گفت: امشب نمي شه کار کرد. مي ترسم بچه ها شهيد بشن. تو تاريکي دور هم ايستاده بوديم و فکر مي کرديم که صالح گفت: يه فکري! همه سرامونو برديم توي هم. حرف صالح که تموم شد، زديم زير خنده و راه افتاديم. حدود يک کيلومتر از بلدوزرها دور شديم. رفتيم جايي که پر از آب و باتلاق بود موشي هم پيدا نمي شد، انگار بيابون ارواح بود. فاصله مون با عراقيا خيلي کم بود؛امّا هيچ سروصدايي نمي اومد.دور هم جمع شديم. شيخ اکبر که فرماندمون بود،گفت: يک ، دو،سه. هنوز حرفش تموم نشده بود که صداي دوازده نفرمون زلزله اي بپا کرد. هرکسي صدايي از خودش درآورد. صداي خروس،سگ، بز،الاغ و... چيزي نگذ شته بود که تيربارا و تفنگاي عراقيا به کار افتاد. جيغ و دادمون که تموم شد، پوتينارو گذاشتيم زير بغلمون و دويديم طرف بلدوزرا، ما مي دويديم عراقيا آتش مي ريختند، تا کنار بلدوزرا يه نفس دويديم . عراقيا اون شب انگار بلدوزرا رو نمي ديدند. تا صبح گلوله هاشونو تو باتلاق حروم کردند و ما به کيف و خيال آسوده تا صبح خاکريز زديم.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/06/03 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی