تبليغاتX
همسفر عشق



خداوندا دستم را بگیر...

خداوندا ببخش مرا که در این دنیای فانی تو را گم گرده ام و چون غرق در لذت های دنیوی بوده ام تمام عمرم همچون لبخندی زودگذر بی هوده به بطالت رفت...

خداوندا یک عمر در لجنزار کثیف دنیا دست و پا زدم و نشناختمت...

خداوندا مرا دریاب...

خداوندا این دستهای ضعیفم را آرام و با قدرت بگیر تا از این بازی سخت و طاقت فرسا نجات یابم...

خداوندا دستم را بگیر تا از کوره ی تنگ، آتشین و داغ این دنیا نجات یابم

خداوندا...

خداوندا ای آرامش دلها

خداوندا شنیده ام در نزد فرشتگانت به خود می بالی هنگامی که بنده ات در نیمه های شب در آن سکوت زیبا و آرامش بخش به درد دل با تو می پردازد و صدا الهی العوش زمین و آسمان را به لرزه می افکند.

خداوندا تا یاد این جمله افتادم که گفتی«فتبارک الله احسن الخالقین» به خود بالیدم و با گفتن«الا بذکر الله تطمئن القلوب» آرامش یافتم.

خداوندا می دانم که گفتی: به حق خودت بر خودم قسم که تو را دوست می دارم تو را هم به حق خودم بر تو قسم می دهم که مرا دوست بدار...

خداوندا تمام امیدم به گوشه نگاه توست ای ستار العیوب

خداوندا دستم را بگیر...

                                                                                  با قلم مرتضی ولی نژاد

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/07/28 | موضوع: دلنوشته ها... |

آبگوشت شيشه اي

شلمچه بوديم! بي سيم زديم به حاجي که پس اين غذا چي شد؟ خنديد و گفت: کم کم آبگوشت مي رسه. دلمون رو آب نمک زديم براي يه آبگوشت چرب وچيلي که يکي از بچه ها داد زد: اومد ، تويوتاي قاسم اومد. خودش بود تويوتا درب وداغون اومد و اومد و روبرومون ايستاد. قاسم زخم وزيلي پياده شد. ريختيم دورش و پرسيديم: چي شده؟ گفت تصادف کرده ام . غذا کو؟ گفت جلو ماشينه.
در تويوتا رو به زور باز کرديم و قابلمه آبگوشتو برداشتيم . نصف آبگوشتها ريخته بود کف ماشين و دور قابلمه.با خوشحالي مي رفتيم که قاسم از کنار تانکر آب داد زد: نخوريد نخوريد. داخلش خورده شيشه است.با خوش فکري مصطفي يه چفيه و يه قابلمه ديگه آورديم و آبگوشتها رو صاف کرديم. خوشحال بوديم و مي رفتيم طرف سنگر که دوباره گفت: نبريد نبريد نخوريد! گفتيم : صافشون کرديم. گفت خواستم شيشه ها رو دربيارم،دستم خوني بود، چکيد داخلش .همه با هم گفتيم: اَه ه ه!! مرده شورت رو ببرن قاسم و بعد ولو شديم روي زمين . احمد بسته ي نون رو با سرعت آورد وگفت: تا مشکلي براي نونها پيش نيومده بخوريد. بچه ها هم ، مثل جنگ زده ها حمله کردند به نونها.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/07/26 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

بچه ها آرام؛ حاج احمد بیدار می شودها!


با یک عرق گیر سرخ به سرخی رنگ خون ات، به سرخی گلبرگ سرخ لاله ها، در کوچه های شهر ما، کنجی دنج گرفتی خوابیدی و ۲ بسیجی دم پر تو نشسته اند تا مگر امام را در بیداری ببیند. خمینی اگر هم بیاید، می آید به خواب تو. چند شب نخوابیدی که اینچنین خواب چشمان ات را گرفته؟ راستش را بگو. در بیداری که تو یک جا بند نمی شوی. بگذار یک دل سیر نگاهت کنند. خوب بخواب. این چشمان به خون بسته هم بگذار کمی آرام بگیرد. کل فتح خرمشهر را بیدار بودی. با اینکه پایت مجروح بود، عصای دست رزمندگان بودی در جاده اهواز – خرمشهر. از جنگ ما تو را بگیرند، تمام تقدسش را از دست می دهد. از بسیجی تو را بگیرند، بی جگر می شود. معیار بسیجی بودن هر کسی، غیرت بی مثال توست. تناسب شجاعتش با غیرت توست. بسیجی واقعی تو هستی. سبزها هنوز مانده زبان کثیف شان به نام مقدس تو باز شود. نام تو فقط ورد زبان ماست. سبزها این لیاقت را ندارند. حتی نام تو قافیه شعرشان را به هم می زند. همه شان مثل سگ حتی از اسم تو می ترسند. همت و باکری، شاگردان تو بودند. بسیجی واقعی حضرت فرمانده است. همت با آن همه عظمت، عاشق تو بود. تو فرمانده اش بودی. حساب می برد از تو. اگر کلید فتح خرمشهر دست حسن باقری بود، آنکه قفل غم و غصه مغز متفکر جنگ؛ بهشتی جبهه ها را باز می کرد، کلید شهامت تو بود. مثل سگ بنی صدر خائن از تو می ترسید. سران فتنه مثل سگ از تو می ترسند. هر کسی بی وضو دم پر نامت پرید، یک گلوله حرامش می کنیم. تو فقط حاج احمد تندروترین بچه بسیجی ها هستی. شیطان با هیچ وسوسه ای نتوانست سد راهت شود. شیطان هم مثل سگ از تو می ترسد. تو را نه با وسوسه ترس، نه با بهانه تقوا، نه با نمایش چرب و شیرین دنیا، نه با توجیه ادب و نه با قرائت های خنده دار از ولایت پذیری نتوانست رام خود کند. بنی صدر فرمانده کل قوا بود و رئیس جمهور منتخب مردم و چو انداخته بودند امام هم به او رای داده اما تو گفتی که هلی کوپتر این نامرد اگر در آسمان پاوه در بام مریوان آفتابی شود، می زنمش. دم غیرتت گرم. گمانم ام البنین باشد مادرت. گمانم تو اگر در کربلا بودی، به تعداد برادران عباس یکی دیگر اضافه می شد. خوب بخواب اما زود بیدار شو. روز واقعه، بسیجی واقعی می خواهد. شنیده ام سال هاست که اسرائیل را به گروگان گرفته ای؟ شیر به تو می گویند و سید حسن نصرالله افتخار می کند که در شجاعت، شاگرد کوچک تو بوده است. حسین بهزاد هر وقت نامی از تو می برد، انگار دارد یکی از صحابی حسین را وصف می کند. تمام زندگی ات تعزیه عباس بود. تو وجه تسمیه غیرتی در این آخرین روزهای زمین. هیچ شمری نتوانست از تو جواب سلام بگیرد و امان نامه ها، جملگی در حسرت پاسخ تو ماندند. شبی که منجر به فتح خرمشهر شد، در قمقمه ات هنوز چند قطره آب باقی بود و تو به یاد علقمه، آن چند قطره را دادی به بسیجی ۱۶ ساله عبدالمجید رحیمی و آب را مثل عباس تشنه معرفت خود کردی. قمقمه تو انشعابی بود از علقمه عباس. اسمت هم به آدم روحیه می دهد. خوب بخواب. خمینی می خواهد به خوابت بیاید و این ۲ بسیجی زل زده اند به چشمان تو و نگاه از فرمانده خود برنمی گیرند؛

- با آن همه هیبت چه بی تکلف گرفته خوابیده؟
- چند شبانه روز است نخوابیده.
- آرام صحبت کن.
- چه عرق گیر قشنگی.
- با حاج احمد، ما را هیچ غمی نیست.
- می ترسم روزی شهید شود و ما را یتیم کند.
- او نباشد سر از بدن ما با پنبه وسوسه می برند شیاطین مقدس.
- چند روز پیش می گفت: من به دست شقی ترین انسان های این روزگار به دست صهیونیست ها شهید می شوم.
- گاز بگیر زبانت را.
- می ترسم.
- برادر احمد تا صهیونیسم را از صحنه گیتی محو نکند به شهادت نمی رسد.
- به دلم افتاده او در رکاب امام زمان به شهادت می رسد.
- آرام تر. بلند می شودها!
- دیروز در دوکوهه حواست بود؟
- نه.
- خواست حساب دست من و تو بیاید، همت و دستواره را خواباند در زمین صبحگاه و گرفت شان به سینه خیز.
- خودش هم افتاد به سینه خیز.
- اگر روزی تو را دعوا کند، چی؟
- هیچی؛ پز می دهم برادر احمد مرا دعوا کرده!
- هر کسی را دعوا نمی کند احمد. راستی! بودی در ساختمان گردان مقداد یک سیلی توی گوشم خواباند؟
- نه، چطور؟
- داشتم لباس بچه ها را می شستم و آب همین طور داشت می رفت. یک بار تذکر داد که ببند آب را. بدون اسراف هم می شود کار خیر کرد اما چند دقیقه بعد که آمد، یک سیلی خواباند توی گوشم.
- بعد؟
- گریه ام گرفت.
- بعد؟
- او هم زد زیر گریه.
- بعد؟
- مرا در آغوش گرفت و ۲ تایی با هم اشک ریختیم. حلالیت طلبید و گفت: پدر صلواتی! می دانی چند شهید ما داده ایم که با لب تشنه به شهادت رسیده اند؟
- خوش به حالت. به من که تا به حال سیلی نزده. سیلی می زندها اما هیچ کس اندازه او به فکر ما نیست. اینقدر به خاطر دفاع از ما فحش شنیده. شنیدی! شایعه کرده اند؛ برادر احمد منافق است!
***
بچه ها آرام؛ حاج احمد بیدار می شودها. چند شبانه روز است نخوابیده. از دیوار صدا در بیاید، از شما در نیاید. بیدار شد با من طرفید؛ گفته باشم ها.

قلم زیبای حسین قدیانی

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/07/16 | موضوع: دلنوشته ها... |

وضوي خاکشير

شلمچه بوديم! حاجي گفت بايد جاده تموم بشه . ساعت 10 شب بود که کارمون تموم شد. هوا شرجي بود وگرم. کار که تمام شد بلدوزرها رو گذاشتيم داخل سنگرها. سوار ماشين ها شديم و راه افتاديم. من نشستم جلو آمبولانس. ماشين سرعت داشت و باد تندي مي وزيد داخل ماشين . پارچي جلو پايم بود دست کردم داخلش،پر از خاکشير خشک بود . مشتم رو پر مي کردم و مي گرفتم دم پنجره. باد، خاکشيرها رو مي پاشيد به صورت بچّه ها .هر از گاهي يکي از بچّه ها مي گفت: عجب گرد و خاکيه! لا مصّب باد با خودش شنم مياره! پارچ خاکشير رو تا ته گرفتم جلو پنجره و به روي خودم هم نمي آوردم تا رسيديم به مقرّ . آخرين دقيقه هاي دعاي کميل بود. صداي گريه ي بچّه ها مقر رو پر کرده بود. دويديم داخل سنگر تا ما هم گريه اي بکنيم و ثوابي ببريم. لامپها خاموش بود. گوشه اي رو پيدا کرديم و دور هم نشستيم. تا اومديم جا خوش کنيم و با بچّه ها هم ناله بشيم دعا تموم شد ، بلند شدند . سلامي به ائمه اطهار(عليه السلام) دادند و برق ها رو روشن کردند.
هنوز برق ها روشن نشده بود که همگي  خيره خيره نگاهمون کردند و بعد از لحظه اي صداي خنده شون سنگر رو لرزوند . همگي هاج و واج به همديگه نگاه مي کرديم و از هم مي پرسيديم چرا به مه مي خندند؟حاجي آمد جلوتر دست مرا گرفت و گفت: محسن! پس چرا تو با خاکشير وضو نگرفته اي؟ دوباره صداي خنده سنگر رو پر کرد و منم مثل يخ وا رفتم .

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/07/14 | موضوع: خاطرات طنز در جبهه |

شهيد حاج حسين بصير لشكر و بشير بهشت
مازندران در آلبوم افتخارات رزمي اش آنچنان غني است كه حقيقتاً در اولويت گذاري نام بزرگان بي بديلش گاهي دچار ترديد مي گردد و نمي داند كه چگونه بايد تقدم و تاخر بزرگواران خطه ايثار و شرف را رعايت كرده و اول از كدام عزيز بگويد و يا بيشتر به كدام نام آور بپردازد!

سردار شهيد حاج بصير متولد شام غريبان 1322 در يكي از روستاهاي شهرستان شهيد پرور فريدونكنار در خانواده اي مذهبي و بسيار فقير ديده به جهان گشود و در آن شرايط بسيار سخت معيشتي فقط توانست تا كلاس ششم ابتدايي در مدرسه سنايي فريدونكنار تحصيل كند و از همان سنين كودكي مجبور شد كه به كمك خانواده بيايد و شغل آهنگري را انتخاب كرد و تا زمان جنگ عليرغم فراز و نشيب هاي زياد شغلي، نهايتاً در همين شغل ماندگار شد.
وي كه از مبارزان عليه رژيم ستمشاهي بود، دوران سربازي اش را نيز با تبعيد به پايان برده و اشتغال هايش را نيز به خاطر همين مبارزه از دست مي داد و دوباره مجبور مي شد كه به همان شغل آهنگري برگردد تا اينكه نهايتاً به كمك پدر مرحومش،يك توئليدي درب و پنجره سازي را داير كرد و تا زمان جنگ در آن اشتغال داشت و حضور 7 ساله اش در جنگ و نهايتاً شهادتش مانع از ادامه اشتغالش در اين توليدي شد.
وي كه يكي از قديمي ترين بسيجي هاي لشكر مازندران بود، در عمليات ها و مناطق مختلف جنگي حضور داشته و بارها زخمي مي شد و دوباره به جبهه باز مي گشت.
شهيد بصير بزرگترين جلوه حضورش را در قالب تاسيس و فرماندهي گردان هميشه خط شكن يا رسول(ص) به نمايش گذاشت و به اعتبار فداكاريهاي بزرگش، به فرماندهي تيپ و نهايتاً قائم مقامي لشكر 25 كربلا منصوب گرديد.
سردار شهيد حاج بصير عزيز در 45 سالگي، در دوم ارديبشت 1366 و در عمليات كربلاي 10 در ارتفاعات برفگير منطقه ماووت عراق به دعوت شيرين حق لبيك گفت و شربت شهادت نوشيد و به لقاءالله پيوست و مهمان برادر شهيدش سردار علي اصغر بصير شد.
عليهذا يكي از بزرگاني كه شايد به جرات و با صراحت بتوان او را بواسطه شخصيت معنوي و نفوذ كلام بالا و قدرت تاثيرگذاري شگرف، "مسيح مازندران" ناميد، بي ترديد كسي نيست بجز سردار هميشه سرافراز مازندران، حاج بصير عزيز كه عنوان قائم مقامي لشكر، در مقابل آن همه كرامت و بزرگواري و سجاياي اخلاقي، چيزي به شخصيت بزرگش نمي افزايد!
سردار شهيد حاج بصير،فارغ از عناوين دنيايي، گمنامانه تر از هر گمنامي،تنها به نيت خدمت به اسلام و امام(ره)، پاي به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل گذاشت و در فاصله زماني بسيار كوتاهي، با شنا در درياي خون شهيداني كه بعضاً دست پرورده خود او بودند، به مقامي رسيد كه جز با شهادت تكميل نمي شد و وجود ذيجود او را به ساحل آرامش نمي رساند!
خلوص، سادگي، صداقت، صفا و صميميت، خاكي بودن، آرامش خاطر، شجاعت، جوانمردي، مردمي بودن، فداكاري، استقامت، شكيبايي، سختي پذيري، خطرپذيري، دشمن شناسي، ولايت پذيري و ولايت خواهي، بصيرت ديني و انقلابي، شهادت طلبي و دنياگريزي تنها بخشي از صفات برجسته حاج بصير است كه مي توان تيتروار از كنار آنها گذشت.
هيچكس ترديد ندارد كه حاج بصير و حاج بصيرها تا هميشه ناشناخته و غريب باقي خواهد ماند و فهم ابعاد وجودي آنها هم بدليل عدم تفحص كافي و هم فروتني و اختفاءگري آنها، به آساني مقدور نبوده و حسرت شناخت كامل اين بزرگان بي بديا تا هميشه در دل ما خواهد ماند!
سردار شهيد حاج بصير همچون دوستان شهيدش مثل سرداران شهيد طوسي،ابوعمار، مهرزادي، نوبخت، علمدار، بردبار؛ غراياق زندي، نبوي و... همچنان تنهايي خود را ادامه مي دهد و با اين همه ارادتمند و پيرو، اما توفيق همنشيني با اين بزرگان ميسور نمي شود!
شهيد بصير اصلي ترين الگوي هدايتگر و تحول برانگيز جوانان و نوجوانان غيور فريدونكناري است كه حقيقتاً قوت قلب رزمندگان و خانواده هاي آنان بود و هم اكنون نيز مزار او در گلزار شهداي فريدونكنار، زيارتگاه عاشقاني است كه تحت تاثير كامل نام و مرام و راه و منش اين شهيد بزرگوارند!
مرحوم مجدآرا استاندار اسبق مازندران، معاون اسبق وزارت كشور و نماينده فقيد 3 دوره فريدونكنار و بابلسر و بندپي در مجلس، در وصيتنامه اش تاكيد مي كند كه عليرغم فريدنكناري نبودن، بسيار مفتخر خواهد شد تا او را زير پاي شهيد بصير دفن كرده تا از اين مسير، بوي بهشت را استشمام كند!
وقتي حاج بصير دلاور بعنوان سفير لشكر، بشير بهشت مي شد، نوجوانان و جوانان فريدونكناري سر از پا نشناخته و فوج فوج به جبهه ها شتافته و شهر فريدونكنار از نوجوان و جوان خالي مي شد!
در نهايت تاثر بايد گفت كه در بيست و سومين سالروز شهادت سردار شهيد حاج بصير، دختر سوم اين عزيز، پس از مدتها دست و پازدن در بيماري مهلك سرطان، جان به جان آفرين تسليم كرد و مهمان محفل پدر مهربانش شد.
روحشان شاد و يادشان گرامي باد.

نویسنده: مرتضی ولی نژاد | تاریخ: 89/07/02 | موضوع: زندگي نامه هاي شهدا |

دانشجویان حامی جبهه پایداری - حامیان جبهه پایداری در فضای مجازی