|
برخلاف
همیشه که قطار ما را در میدان راه آهن می ریخت و ما هم با وجدانی آسوده
دستفروشها و بساطیها و چرخیها و گاری کشها و آدم ها را طی می کردیم و به
خانه می رسیدیم، این بار اتوبوس ما را در میدان آزادی انداخته است.
دربستیها داد می زنند، ورجه ورجه می کنند، چمدان خانواده های سانتی
مانتال را با تواضع و احترام می گیرند، و در صندوق ماشینهایشان می گذارند.
درها را با خضوع و خشوع برایشان باز می کنند و... می برندشان. دربستیها دور
هر اتوبوس از راه رسیده را می گیرند و به هر مسافر آن قدر سماجت نشان می
دهند که ناچار از سوار شدن می شود. دربستیها انگار مگس اند و اتوبوسها زخم!
ولی کسی به دور اتوبوس ما نمی آید. انگار همه می دانند که در ساکهای ما چه
خبر است.
خیابان
ها را می گذرم تا سوار ماشین خط شوم. در اینجا قد و قواره آدمها و ماشین
ها و خانه ها، فیل و فنجان است.یعنی همه چیز اینگونه است و همه چیز
رنگارنگ!
همه
لباس ها یک دست، گونی صفت و خاکی رنگ نیست. هر کدام نام و نشانی مخصوص به
خود دارد. در اینجا وقت ناهار و گشنگی، همه یک دست و یک رنگ در نایلون ها و
کلاه خود ها برنج دم پخت نمی خورند و شبها برای شام آب دوغ نمی نوشند.در
اینجا همه یکدست کار نمی کنند و به نوبت و بدون استثناء نگهبانی نمی دهند.
در اینجا همه یکدست از آمبولانس و دکتر و تدارکات و استحکامات و مهمات باز
نمی مانند. و همه باهم به زانو در نمی آیند.
در اینجا بعضی آمبولانسها که به راه می افتند، چند آمبولانس هم اسکورتش می کنند!
در اینجا بعضی خانواده ها سه چیز اختصاصی دارند: 1- نوکر 2- دکتر 3- سگ
سوزش
دماغم مرا به خود می آورد. اگر دماغها کامپیوتری هم باشند، این روز ها نمی
توانند بوهای جورواجور را از هم تشخیص دهند و هضم نمایند. چه رسد به دماغهای ضعیف و انسانی ما، پس باید سوخت و تحمل کرد.
اتومبیل،
مرا به سرعت از مقابل فروشگاهها و نمایشگاهها و آرایشگاهها و آسایشگاهها
عبور می دهد، تابلو نوشته ها از مقابل دیدگانم مسلسل وار بر می خورند و در
عرصه روخوانی ام نمی گنجند. طبقات ساختمانها را می شمارم. از کودکی عادت
داشته ام که طبقه ها را بشمارم. اتوبوس های دوطبقه، خانه های بیست طبقه،
کله های سه طبقه. چقدر طبقه ها زشت و نفرت انگیزند. آن زیریها چقدر زجر می
کشند. روییها، زیریها را له می کنند تا خودشان کمی بالاتر بایستند. انگار
همه شان پسر نوح اند. وای! طبقه همکف این ساختمان چه شکنجه ای را تحمل می
کند! ای کاش زمین خدا آن قدر وسیع بود که اینها روی هم سوار نمی شدند!
انگار اصلا آمده اند برای سوار شدن!
بوی
تند آدم ها دماغم را آزار می دهد. به ناچار پنجره را می گشایم. ناگهان باد
بی انصاف، هفتاد رقم بوی عجیب و غریب را می تپاند داخل ماشین. زود شیشه را
می بندم و خود را ناچار از سوختن و ساختن می کنم.
ماشین های اینجا چقدر کش و قوس داه میروند و مانند چارپایان راه نشان داده شده مسیر خودشان را برای
همیشه یاد گرفته اند. به سه راه که می رسند ناچار از همان راهی اند که
بلدند و همان راهی را باید بروند که تابلوها و فلش ها و چشمک زن ها نشانشان
می دهند.
به
چهار راه که میرسند، هر چند لحظه ای پشت خط می مانند، ولی این ماندن برای
فکر کردن و تصمیم گرفتنشان نیست. برای آشفتگی شان است. چرا که وقتی نوبتشان
رسید، باید همان راهی را بروند که از قبل برایشان نوشته شده است.
ماشینهای اینجا چقدر ماشین اند، هر چند داخلشان آدم نشسته است.
پ.ن: 1.متن بالا بخشی از نوشته رحیم مخدومی از کتاب خواندنی و زیبای جنگ پابرهنه است. 2.بخش بعدیش در مورد جهاد مالیه که خیلی خیلی زیباست.
|